داستان عجیب توسل مرد هندی به قبر حضرت علی (ع)و امانتش و داستا باغ میوه ای خاکستر

 

568274_cFG1f00U.jpg


بسم الله الرحمن الرحیم 

گرد آورنده: حاج یوسف راه چمنی

*** داستان عجیب امانت مرد هندی و توسل به حضرت علی(ع)

عالم زاهد سید هاشم بحرانی می گوید در نجف اشرف شخص عطاری بود که همه روزه پس از نماز ظهر در دکانش مردم را موعظه می نمود. یک نفر از شاهزادگان هند که مقیم نجف اشرف شده بود برایش مسافرتی پیش آمد. پس جعبه ای که در آن گوهرهای نفیسه و جواهرات پر بها بود نزد آن عطار امانت گذاشت و رفت و پس از مراجعت آن امانت را مطالبه کرد عطار منکر گردید. هندی پناهنده به قبر مطهر حضرت امیرالمؤمنین(ع) شد و گفت یا علی(ع) من برای اقامت نزد قبر شما ترک وطن و آسایش نموده و الان هم شاهدی برای گرفتن امانتم ندارم.

شب در خواب آن حضرت به او فرمود هنگامی که دروازه شهر باز می شود بیرون شو و اول کسی را که دیدی امانت را از او مطالبه کن او به تو می رساند. اول کسی را که دید پیری عابد و زاهد بود که پشته هیزمی بر دوش داشت پس حیا کرد از او چیزی بخواهد. به حرم مطهر برگشت شب دیگر در خواب مانند شب گذشته به او گفتند و فردا همان شخص را دید و چیزی نگفت و شب سوم و روز سوم هم همان! این بار حالات خود را برایش گفت. آن بزرگوار ساعتی فکر کرد و گفت فردا بعد از ظهر در دکان عطار بیا. فردا هنگام اجتماع خلق در دکان عطار آن مرد عابد گفت امروز موعظه کردن را به من واگذار و او هم قبول کرد. مرد عابد گفت ای مردم من از حق الناس سخت در هراسم ولی با این وصف پیشامد ناگواری برایم واقع شد که می خواهم امروز شما را به آن با خبر و از سختی عذاب الهی بترسانم.

من محتاج به قرض گرفتن شدم و از یک نفر یهودی ده قِران گرفتم و شرط کردم که به مدت بیست روز به او پس می دهم یعنی روزی نیم قران. تا ده روز نصف طلب را به او رساندم و بعد او را ندیدم احوالش را پرسیدم گفتند به بغداد رفته پس از چندی شبی در خواب دیدم گویا قیامت بر پا شده است. من به فضل الهی از آن موقف خلاص شده و رو به بهشت حرکت کردم ولی وقتی به صراط رسیدم صدای نعره جهنم را شنیدم پس آن مرد طلبکار یهودی را دیدم که مانند شعله آتشی از در جهنم بیرون آمد و راه را بر من بست و گفت پنج قران طلبم را بده و برو. گفتم من خیلی گشتم و تو را ندیدم که طلبت را بدهم. گفت پس بگذار تا یک انگشت خودم را بر بدنت گذارم و من هم پذیرفتم. وقتی انگشتش را بر سینه ام گذاشت از سوزش آن جزع کرده بیدار شدم دیدم جای انگشتش بر سینه ام زخم است و تا به حال هم مجروح است و هر چه مداوا کردم فایده نبخشید. پس سینه خود را گشود و نشان مردم داد و چون مردم دیدند صداها به گریه و ناله بلند شد و عطار هم سخت از عذاب الهی در هراس شد. آن شخص هندی را به خانه خود برد و امانت را به او داد و معذرت خواست.

 568274_etcp7gcK.jpg

 

*** باغی که بخاطر تنگ نظری خاکستر شد!

در سوره قلم داستانی را نقل می كند كه چند برادر باغ میوهای داشتند. نیت كردند كه از این میوه ها به احدی ندهند زیرا پدرشان هر سال از این میوه ها به فقرا می داد. پدر که مُرد بچه ها گفتند ما نمی د هیم. بعد گفتند فقرا می فهمند و می آیند در باغ پس سحر می رویم میوه ها را می چینیم. نیت كردند به فقرا ندهند، وقتی خوابیدند صاعقه ای آسمانی آمد قرآن می گوید سحر بلند شدند و دیدند كه باغ آنها خاكستر شده است!

568274_JbDtM5tr.jpg

 

 

 *** عاقبت عجیب حرام خوران!

حضرت رسول (ص) فرمود: شبى كه مرا به معراج بردند به قومى گذشتم که سفره اى جلوى آنها گسترده شده و در آن گوشت هاى پاك و پاكیزه بود و در طرف دیگر گوشت هاى كثیف و گندیده قرار داشت. ولى آن ها گوشت هاى پاك را رها كرده و از گوشت هاى گندیده مى خورند. گفتم: اى جبرئیل اینها چه كسانى هستند؟

عرض كرد: كسانى هستند كه در دنیا غذاى حلال را رها كرده و حرام مى خورند!

568274_rvuI46xT.jpg

 

 

 

/ 0 نظر / 40 بازدید