سرگذشت و خاطرات یوسفعلی راه چمنی بعد از درگذشت پدر و ازدواج در 14سالگی


بسم الله الرحمن الرحیم

خوب در صفحه دوم سرگذشتم گفتم که برادرم تمام اموال منقول وغیر منقولمان را به امانت سپرد دست اکبر الله وردی و مهاجرت کرد به ورامین و آنجا مشغول کار شد و من ماندم تنها و بی کس لذا به اجبار با عباس پسر اکبر الله وردی که هم خانه بودیم هفته ای یک بار یا هر دو هفته یک بار از جغتای به روستا خانه آنها می رفتیم و آذوقه تهیه و بر می گشتیم ..من چون تمام امید و هستیم (پدرم) را از دست داده بودم تمام آینده ام را در خواندن درس میدیدم.و با قدرت یادگیری بسیار خوبی که خداوند بمن داده در مدرسه جزءدانش آموزان ممتاز بودم . تمام افکارم این بود که سال تحصیلی را تمام کنم و به خانواده ام در ورامین بپیوندم و از این تنهایی و غربت خلاص شوم چون خیلی آزارم می داد و اذیتم می کرد . خوب:

سال تحصیلی در خرداد ماه 1354با موفقیت و معدل بالاو ممتاز به پایان رسید لذا دوره سه ساله راهنمایی تمام می شد و کار ما هم در جغتای تمام می شد. پس کوله بار مختصر زندگی تحصیلی خود را جمع کردیم و به روستای راه چمن برگشتیم . برای من بسیار زجر آور بود چون خانه پدریم خالی و بی روح بود . در این ایام بطور واقعی یتیم بودنم را با تمام وجودم احساس می کردم و روحیه خوبی نداشتم و دلم برای خدا بیامرز پدرم تنگ شده بود آخر خرداد ماه آن مقطع زمانی شروع کار بود چون فصل برداشت گندم و جو فرا می رسید و سبز برگ هم کاشته شده بود و نیازبه نگهداری داشت .باید بگویم چون آب قنوات کم بود لذا زمین زیر کشت هم کم بود و از طرفی برادرم هم انتظاری نداشت که از اکبر محصولی دریافت کند ولی فلک سرنوشت شومی را برای من رقم می زد . از جغتای که آمدیم روستا من باید به خانواده ام ملحق می شدم ولی با علم به قبولی حتمی پیشنهاد شد تا اعلام نتایج صبر کنم. با وجود عمویم حاج محمد حسن در روستا که اتفاقا مرا دوست داشتند ولی در خانه اکبر الله وردی ماندم که این عمل و حماقت من سرنوشب بدی را برایم رقم زد شاید دو روز هم استراحت نکردیم که برای ما یعنی من و عباس پسر بزرگ اکبر کار برداشت گندم یعنی درو کردن که یکی از طاقت فرساترین کارها است که ما را با آن سن کم وادار به آن کردند گندم فلانی را درو کردیم خوب بروم گندم فلان آقا را هم تمام کنید بعد همین طور ادامه یافت ما مثل تراکتور کا ر میکردیم از صبح که آفتاب نزده تا غروب آفتاب و گرگ و میش شدن هوا. حدود20الی 25 روز دروگری کردیم که فکر کنم مزد ما که آنموقع درصدی از گندم درو شده بود دو نفری 3یا 4خرواری می شد از کار کردن ما دو نفر هم خودمان وهم مردم متعجب بودن اصلا خستگی حالبمان نمی شد بعدها متوجه شدم علت را. بعضی روزها مادر عباس صبح که میخواستم سرکار برویم مقدار کمی شیره ی تریاک بما می داد و می گفت بخورید چون هوا خیلی گرم است مریض نشوید . این مورد را واقعا درست می گفت و از روی تجربه خوب فهمیده بودند اگر این کار رانمی کرد دو نفر ما حتمی مریض می شدیم علت خستگی ناپذیری ما این موضوع بوده از سر خور که کمر را خم می کردیم انتهای خور(کرت) کمرمان را راست می کردیم البته قدرت بدنی بسیار عالی ذاتا در وجود ما بود. باید بگویم که این عمل خوردن شیره بصورت هر روزه تداوم نداشت اگر چنین بود که ما دو نفر عادت به آن مواد پیدا می کردیم همه چیز حساب شده بود.در این مدت من دیدم در خانه به من خیلی توجه و محبت می کنند حتی مواقعی بیشتر از فرزندشان و روز به روز هم این مسئله شدت پیدامی کند و کم کم حرفها و زمزمه هایی با من دارند حتی رفتار هایی با من کردند که شبیه عشق و عاشقی بود کم کم این احساس روز بروز زیاد شد تا جایی که دور از مادر و برادرن و خواهرانم و در یک موقعیت بسیار ناهنجار و نامناسب من پسر بچه ی 14 ساله شدم داماد بزرگ این خانواده محترم .........خبر ازدواج من مانند توپ منفجر شد و نقل این حکایت و تحلیل و تفسیر آن در هر محفل و خانواده ای شنیده می شد گرفتاریهای من همه یک طرف و انگشت نما شدنم در بین مردم روستا مصیبتی دیگر خلاصه بگویم نگاههای زهر آگین و تبریکهای نیش دار مردم بلایی بسرم آورد که دیگر جرات نداشتم در بین مردم و دوستان نمایان شوم همین امر باعث شد که من فردی گوشه گیر و منزوی شوم که این مورد ضربه ی روحی مهلکی بر شخصیت وجودی من وارد کرد قبل از این قضیه تمام افکارم حول محور ادامه تحصیل می چرخید گفتم من اولین دوره راهنمایی را خواندم و دانش آموز می توانست با توجه به نمرات دروس در 3 سال تحصیلی که کسب می کرد و معدل سال سوم و جمع 3 ساله یکی از 5 شاخه تحصیلی را انتخاب و ادامه تحصیل دهد من مجاز بودم برای هر 5 شاخه که اولویت اولم شاخه صنعت بودادامه تحصیل دهم .مشاورین مدرسه می گفتند برای شاخه صنعت بصورت خاص دبیرستانهایی در مرکز شهرستان درست می شود که به صورت محدود از هر مدرسه تعدادی ممتاز به آنجا معرفی می شوند که من یکی از آنها بودم در آن مقطع زمانی که دوران بحرانی و سیاهی را سپری می نمودم تمام امیدم همین امر بود چون تحصیل در این دبیرستان بصورت شبانه روزی بود و تمام هزینه های جا و خوراک و لباس را دولت تامین می کرد مبلغی هم بعنوان کمک هزینه تحصیل پداخت می نمود ولی متاسفانه از بخت بد من به دلایلی که نمی دانم انجام نشد و تمام امیدم به یاس مبدل شدلذا تصویر مدرک سال سوم راهنمایی ذیلا تقدیم حضورتان می گردد:.........


568274_rm6Ev1v0.jpg

عکس من است زمانی که محصل سوم راهنمایی مدرسه مهران جغتای بودم


568274_wLPgSkKx.jpg

568274_ancBlwpi.jpg


خوب با این ازدواج میمون و مورد ادامه تحصیل دیگر دنیا برایم تیره و تار شده بود تنهایی وبی کسی و سرخوردگی و یه جورایی احساس گناه کردن از اعمالم و این که من چقدر در تصمیم گیری برای خودم ضعیف و نا توانم و هر کسی مثل آب خوردن می تواند روی من تاثیر بگذارد و مسیر زندگیم را عوض کند و این سوال از خودم که این چه رتبه و جایگاهی است که من برای خودم ساختم و چرا باید و نبایدهای زیادی که برایش جوابی نداشتم بد جوری عزابم میداد و قدرت تفکر را از من صلب کرده بود از همه مهم و قویتر این بود که چگونه و با چه نیرویی با خانواد ام روبرو بشم و همینطور با دوستان و آشنایان چه کنم.......

در ضمن بعد از تعطیلی مدرسه که من قرار بود به خانواده ملحق شوم ودیرو دیتر شد برادرم رجبعلی خدا بیامرز نگرانم شده بود و مادرم را برای بردنم فرستاده بود آمد ولی بهانه هایی تراشیده شد که این شود وآن شود خلاصه بگویم روی سادگی و مسائل دیگر 2 ریالی مادر هم نیفتاد و مرا رها کرد و رفت . خبر ازدواجم زبان بزبان انگار که در جراید کثیرالانتشار نوشته شده باشد به برادرم رسیده بود ایشان هم در ناباوری و شک و دو دلی بلافاصله تمامزندگی را جمع و کارش را ول کرده و آمدند آن وقتها قطار ساعت 1 الی 2 شب به ایستگاه سنخواست میرسید یکسره آمدند خانه اکبر الله وردی مرا بیدار کردند وقتی یقینشان شد که همه چیز درست است دیگر هرچه اسرار کردند آنجا ننشستند حرکت کردند با برزخی و ناراحتی رفتند خانه خودمان شما فکر می کنید من چه کردم مانند کودکی که خطایی کرده مثلا با سنگ زده شیشه خانه را شکسته با شرمندگی وصف ناشدنی دنبالشان راه افتادم رفتم و در برابر تمام سوالاتشان سکوت محض را اختیار کردم چون واقعا جوابی نداشتم.آن شب سیاه و طولانی بلاخره صبح شد برادرم از خانه بیرون شد ورفت روستا چه جاهایی رفت و چه کرد و چه شنید نمی دانم بعدها مادرم می گفت وقتی برگشت گفت مادر کمی پول بده برم و برای همسر برادرم هدیه ای بخرم به همین سادگی خیلی راحت همه خانواده... ....را بعوان اولین عروس خانواده محمد حسین کربلایی رجب پذیرفتند حال من ماندم و این همه افتخار که نمی دانستم چکار کنم خوشحال باشم یا ناراحت چگونه پاسخ این همه محبت را بدم تا جبران شود هیچ کسی از فرزندان آدم ابوالبشر حال مرا در آن موقعیت زمانی و مکانی درک نمی کرد ظاهرا کاری که خودم کردم دنگم نرم باید راضی و خوشحال باشم ولی در باطن از خودم و تمام اطرافم بشدت متنفرم خدایا چه کنم . مجبور بودم خودم را بسپارم به دست سرنوشت و راضی باشم به رضای خدای قادر یکتا یا علی مددی...همان سال مهدوی نامی پیدا شده و می خواست با غصب زمینهای دیمه زار روستاهای دشت جوین که مردم زحمت کش و مظلوم از این زمینها ارتزاق می کردند و چه زحماتی که روی آنها کشیده بودند . با سیاست و فریب چند نفر سر سپرده بدون کوچکترین مانعی زمینی را که پشت در پشت به آنان تعلق داشت و مالکش بودندتقدیم نمودند تا نوش جان کند

زمینهای کشت و صتعت مهدوی از بالای روستای راه چمن و بالا و پایین راه آهن تهران - مشهد شروع میشد تا کلته گز که قرار بود 180 حلقه چاه عمیق حفر شود و آبیاری مزرعه با سیستم تحت فشار و بصورت بارانی انجام شو د و کشت اصلی آن شرکت هم چغندر قند بود در همین راستا یک کارخانه ی قند هم در نقاب تاسیس کرد

این شرکت در بهترین شرایط و بدون هیچ زحمت وبا در اختیار داشتن نیروی کار خیلی ارزان راه اندازی شد ..خوب منظور من از بیان این موضوع این بود که من وعباس مدتی هم برای شرکت مهدوی کار کردیم کار ما کندن کانال جهت خواباندن لوله های آب بود که بصورت کنتراتی انجام میدادیم یعنی صبح زود حرکت میکردیم و میرفتیم بالای ایستگاه سنخواست شروع به کندن تا ظهر بعد مدت کمی جهت صرف نهار دست از کار می کشیدیم و انجا ساختمان متروکه ای بود که معروف به(طاهر ایوه) بود استراحت کوتاهی و سیر کردن شکم نوشیدن چند استکان چای آتشی و شروع کار تا نزدیک غروب آفتاب یعنی وقتی که خورشید بصورت ( زرد و برد ) دیده میشد حدودا یک ماهی ما دو نفر برای آقای مهدوی با خلوص نیت کار کردیم { اندازه ی این کانالها تقریبا با عرض 60 سانتیمتر و عمق 120 الی 150 سانتیمتر باید حفر میشد } اگر بخت یاری میکرد و زمین خیلی سفت نبود و نیاز به بکار گیری کلنگ نبود تا 80 الی 100 متر هم امکان داشت کانال بکنیم ولی اگر غیر این بود سفتی زمین مارا آزار میداد جیزی حدود 50 الی 60 متر را حفر می کردیم باور کنیدهر دوی ما عین تراکتور کار میکردیم و خستگی هم نمیدانستیم چیست. قیمت هر متر کانال دقیق یادم نیست شاید متری 25 الی 35 ریال خدا بیامرز علی اکبر حاجی قربان که شرکت یک دستگاه وانت در اختیارش گذاشته بود سرپرست ما بودوما فقط ایشان را می شناختیم و ایشان تمام کارها را مثل متر کردن و تعیین و پرداخت دست مزد همه در اختیار ایشان بود { اینرا هم بگویم که خدا بیامرز اکبر الله وردی همه ی کارهای مارا انجام میداد و ما هیچ دخالتی نداشیم فقط و فقط ما می کندیم و دیگر هیچ.این را گفتم که بدانید آن موقع چه جوی بین کوچکتر و بزرگتز حاکم بود و دیگر هیچ } .....خوب این کار هم تمام شد .تابستان هم داشت تمام می شد و نفس های آخرش را می کشید . امید به ادامه تحصیلم که به یاس تبدیل شده بود. حالا دیگر خودم نیستم که باید تصمیم بگیرم که چکار کنم و به کجا بروم چون دیگه الان همسر و خانواده داشتم . خلاصه تصمیم این شد که با سوم راهنمایی شغلی دولتی پیدا کنم و کارمند بشم .لذا با آقای اصغر سیرتی فعلی  و  راه چمندی سابق بنا بر دستور روانه مشهد مقدس شدیم چون مطلع شده بودیم که ارتش و نیروی زمینی لشگر 77خراسان با سوم راهنمایی گروهبان استخدام می کند . رفتیم مشهد و اسم نوشتیم و شروع کردیم به انجام دادن معاینات پزشکی قبل از استخدام یادم است که از دندانهایم ایراد گرفتند که من در درمانگاه امام رضا(ع) دو تا از دندانهایم را یکجا کشیدیم. دقیق یادم نیست فکر کنم معاینات را با موفقیت پشت سرگذاشتم بعد از کلی کار و صرف وقت گفتند که شما سنتان کم است و نمی توانید استخدام شوید من ایگونه رد شدم و آقای سیرتی هم از من زودتر فکر کنم بخاطر صافی کف پا رد شد برای آقای سیرتی که مشکلی نبود بلکه بخت یارش بود که قبول نشد ولی من با آن سن و سال اصلا حال خوبی نداشتم .یادم است در مشهد مقدس چند شبی رفتم منزل آقا علیرضا شوهر طاهره خانم دختر خدابیامر ملا حسن که دایی مادرم است در آن موقعیت زمانی واقعا بر من منت گذاشتند مدت مدیدیست که خبری از این خانواده محترم ندارم هرجاو هر وضع و حالی که هستند بسلامت و خداوند نگهدارشان باشد صمیمانه ممنون و متشکرم امیدوارم که مرا حلال کنند- بسیار ناراحت و نا امید از مشهد مقدس برگشتم .دیگر شهریور تمام و آغاز سال تحصیلی و حسرت آه سرد من و راضی به رضای خداوند . تسلیم محض در آنچه تقدیر و سرنوشت برایم رقم خواهد زد ( خداوندا هیچ احدی از فرزندان آدم ابوالبشر را در انفوان نوجوانی گرفتار غم و درد چه کنم نکن...آمین یا رب المین) خوب چاره را در آن دیدم و دیدند که به تهران بروم و کاری دست و پا کنم لذا مرا معرفی کردند به آقا اسماعیل قلیچ که ایشان با آقا غلامعلی قربان چمن خدا بیامرز اتاقی در پل سیمان شهرری روبروی منزل مرحومه هاجر بیگم که خداوند رحمتش کند اجاره کرده بودند رفتم و با آنان هم خرج شدم واقعا بر من منت گذاشتند که مرا در نزد خود پذیرفتند و رفتار بسیار مهربانانه ای با من داشتند . خوب مشکل اسکانم که حل شد رفتم دنبال کار اولین جایی که رفتم کارخانه ریسندگی و بافندگی چیت ری بو د که همان نزدیک منزل ما بود با ورودم و تقاضای کار همان لحظه مرا پذیرفتند و مرا فرستادند سالن مقدماتی که کارش بزرگ کردن دوکهای نخ بود یعنی ماشینهای پر سروصدایی بودند که این کار را انجام می دادند و ما مواظب نخ بودیم تا اگر پاره شد کار گر با ماشینهای که نخ را گره می زد مشکل را بر طرف می کرد تا زمانی که دوک پر شود کارخانه در سه شیفت کار می کرد و شیفتها هفته ای عوض می شد بطوری که یک هفته از شش صبح تا 2 بعد از ظهر یک هفته از 2 تا 10 شب و یک هفته هم از 10 شب تا شش صبح کار می کردیم .....ادامه دارد





/ 0 نظر / 12 بازدید