شرح و تحلیلی از فراز و نشیب های زندگی ( یوسف راه چمنی) از کودکی تا حال

بسم الله الرحمن الرحیم 


مرحوم محمدحسین کربلایی رجب یوسف علی راه چمنی محمد حسین

515uu9_th.jpg568274_Rv8XQ4Tn.jpg

چون بعضی از حوادث زندگی من با تعدادی از افراد فامیل و غیر ارتباط پیدا می کند ممکن است موجب نارضایتی بعضی را فراهم کند یا ممکن است تهمت دروغ و کذب بودن موضوع مطرح شود لذا خداوند را شاهد می گیرم که در نوشته هایم حتی یک حرف و یا کلمه ای را به دروغ ننویسم بیشتر این نوشته ها برای خودم نیز فشارهای روحی و روانی خواهد داشت ولی جهت احقاق حقم وبه قضاوت گذاشتن موضوعات ناچار به نوشتن هستم تا ماهیت واقعی خیلی از حرف و حدیث ها مشخص شود :


عکس نوجوانی یوسفعلی راه چمنی2cdfo78_th.jpg


 بیوگرافی من یوسفعلی راه چمنی

نام پدر:محمد حسین -- نام مادر دره الصدف --متولد یکم فروردین سال یک هزار و سیصدو سی و نه(1339) در روستا ی راه چمن از توابع دشت جوین شهرستان سبزوار واستان خراسان رضوی هستم


شاخه ی پدری:

پدرم مرحوم محمدحسین راه چمنی فرزند مرحوم کربلایی رجب فرزند زین العابدین فرزند ............................... ومادرش مرحومه کربلایی ماه گل فرزند ......... می باشد 


515uu9_th.jpg

شاخه ی مادری:

مادرم حاجیه خانم دره الصدف راه چمنی فرزند مرحوم ملا حسین فرزند ............................... ومادرش مرحومه گلاباتون فرزند مرحوم ملا قلیچ فرزند .......... ......... می باشد



r2t0qu_th.jpg

معرفی مختصر خانواده ام :

خداوند رحمان به پدر و مادرم شش(6)فرزند هدیه نموده است چهار پسر بنامهای رجبعلی--یوسفعلی--رمضانعلی--زین العابدین که: برادر بزرگم مرحوم رجبعلی در سن 45 سالگی و برادر کوچکم    زین العابدین در سن خرد سالی (5 ) بعد از فوت پدرم دار فانی را وداع و به جوار رحمت حق شتافتند دو دختر بنامهای فاطمه و کبری که به سلامت در قید حیات هستند . در خانواده ی من پدر و مادرم بی سواد بودند ولی مرحوم پدرم به سربازی رفته بود لذا این امر باعث شده بود تابه چند شهر رفته و با مراوده و تماس با مردم و سربازان یگان خود که از اقسا نقاط کشور آمده بودند ارتباط برقرار و اطلاعات خوبی کسب کندکه من این موضوع را خیلی خوب حس و درک می نمودم تعریف خاطرات سربازی آن زمان با امکانات بسیار محدود که وسایل حمل و نقل چهارپایان( اسب و قاطر ) بوده و وسیله خوراک پزی هم در حد پریموس های سه پایه و نفتی : کف آسایشگاهها و تشکها از کاه بوده و شپش هم فراوان یافت می شده است تصور کنید برای من:

که یک کودک روستایی از توابع شهرستان سبزوار در استان خراسان که تا چند سالگی حتی ماشین هم ندیده بودم چقدر باید دلنشین و لذت بخش باشد مخصوصا سرود حماسی ای ایران با صدای رویایی پدرم که وقتی می خواند مدحوش و مست می شدم و آن صدا را هرگز فراموش نمی کنم:



مرحوم محمد حسین در لباس مقدس سربازی168cqap.jpg

 به دو دلیل

اطلاعات کافی از شجره ی پدری و مادریم ندارم

( 1) مادرم در خرد سالی پدرش را از دست داده و بی سواد هم هست لذا اطلاعات بدرد بخوری ندارد که به ما منتقل کند

( 2) مرحوم پدرم در میان سالی دار فانی را وداع گفت بنابر این ما کودکی بیش نبودیم لذا نتوانستیم اطلاعات چندانی کسب کنیم و بیسوادی هم مزید بر علت می شد ایام کودکی قبل از مدرسه من فرزند دوم خانواده مرحوم محمدحسین هستم یعنی بعد از مرحوم رجبعلی

انتخاب نام :

بنا به گفته والدینم وقتی من هنوز نوزاد بودم یک روز نزدیک غروب آفتاب یک سائلی که سید هم بوده به خانه ما مراجعه می کند پدرم به اندازه وسع به ایشان فیضی می دهند او راضی حرکت کرده تا ازمنزل خارج شود ولی از درب منزل بر می گردد و سوال میکند نوزاد شما پسر است یا دختر بعد از جواب پدرم . او می گوید خواهش می کنم اگر نامی برایش انتخاب نکرده اید . برای این کودک نام { یوسف } را انتخاب کنید . و با خدا حافظی از منزل خارج می شود و پدرم هم شفارش آن سائل سید را انجام  می دهد ولی نمی دانم چطور نامم در شناسنامه یوسف علی می شود اما در روستا همه مرا با نام یوسف صدا می زنند: وووووووووووو خوب همانطورری که می دانید در روستا ی چند دهه قبل شغل تقریبا تمام مردم کشاورزی و یا دامداری و یا اینکه دو شغل را تواما داشتندو فرزند ذکور برای والدین معنای خاصی داشت و اگر این فرزند از شر بیماریهای واگیردار و خطرناک جان سالم به در می برد و به سن جست و خیز و کارآرایی می رسید پشتبانه و کمک خوبی برای خانواده بود و می توانست در کارهای جانبی و کوچک به خانواده کمک کند من هم از این قائده مستثنا نبودم و از همان زمانی که توانایی انجام کار را پیدا کردم در کنار پدرم از طلوع آفتاب تا غروب کارهایی را که توانایی انجامش را داشتم انجام می دادم مثل به چرا بردن گاوها و گوسفندان و جمع کردن علوفه از مزارع نگهبانی از باغ های انگور ودور کردن پرنده هایی که انگورها را می خوردند مثل سار و گنجشک با های های کردن و ضربه زدن به حلبی . در زمان کودکی ما در روستا هیچ یک از ابزارهای ارتباطی مثل رادیو و تلویزیون و روزنامه و مجله و چیزهایی که الان در اختیار کودکان هست نبود و ما تا چند سالگی حتی یک ماشین هم ندیده بودیم لذا برای کودکان در طول روز از هیچ چیز غیر از کار و تلاش برای امرار معاش و تامین آذوقه زمستان خبر دیگری نبود فقط بزرگان خانواده آن هم در شبهای زمستان که شبها دراز بود فرصتی پیدا می کردند و با بیان داستانها و قصه هایی مثل امیر ارسلان رومی حسین کرد شبستری .یوسف و زلیخا .اصلی و کرم. حسن کچل و........ کوچکترها را سر گرم می کردند و روزهای زمستان بچه ها اندک اوقات فراغتی داشتند که با بازیهای گروهی محلی خود و دوستانشان را سر گرم می کردند و لذت می بردند

در زمان کودکی من وضع مالی پدر و مادرم تقریبا خوب بود یعنی از نظر نیازهای زندگی آن مقطع از زمان تامین بودیم و الحمدولله مشکل خاصی نداشتیم:آب و ملک ما عبارت بود از شش ساعت (یارم پای )آب از قنات راه چمن : 36 ساعت (ایچ پای )آب از قنات محمدآباد سفلی و شش ساعت (یارم پای )از قنات عباس آباد که از اصلاحات ارضی شاه به مرحوم پدرم داده بودند و زمینهایی از قنوات (ریدوار -- ازقندی) و یک باغ انگور تقریبا متوسط و مقدار قابل توجه پشبندهای دیمه زار که پدرم زحمات زیادی روی آن زمینها کشیده بود : اموال بادی ما عبارت بود از یک جفت گاو نر برای(شخم زدن - ماله کردن - زنورزکردن -- خرمن کوبی -- و .....)زمینهای زراعی--و یک جفت الاغ نر و ماده و بار بر برای حمل و نقل و جابجایی محصولات کشاورزی و ....وبلاخره داشتن حدوا دویست (200 ) راس گوسفند و بز نر و ماده که ماشاءالله از قدرت لایزال الهی تمام جزء جزء این حیوانات از پشگل گرفته تا شیر و ماست وکره و گوشت و پشم و موی آنها قابل بهره برداری و استفاده است که انسان با استفاده از محصولات دامی آن زما ن شاد و سلامت و سر حال از زندگی و حیاتش لذت و حظ می برد درست است که آن وقت امکانات رفاهی بسیار اندک و قابل مقایسه با الان نبود و مشکلات زیادی را باید تحمل می کردی ولی زندگی آن موقع نیز شیرینیهایی هم داشت و تمام سختیها را قابل تحمل می کرد

در زمان کودکی در روستای ما { تعزیه خوانی} و روضه خوانی در مسجد محل رونق خوبی داشت که انصافا تعزیه خوان های بسیار خوب و قهاری داشتیم یاد همگی بخیر و گرامی باد که اسامی آنها عبارت بود از:

{1- حاج محمد حاج علی (امام خوان ) 2- حاج اسماعیل الهیاری (شمر خوان وکلا مخالف خوان ) 3- حاج اسماعیل حاج رمضانعلی (مخالف خوان ) 4- ملا حسن قلیچ (سلطان قیس و ...)5- ملا خدا داد(زینب خوان) 6-حاج علی اکبر استاد مراد(زینب خوان) 7 (طهماسب خان الهیاری (علی اکبر خوان)8- سید رضا حاج میرزاآقا(علی اکبر و حضرت قاسم) 9- ملا نجفعلی( میان دار و کار گردان) 10- محمد قارا (شیر غران و طبال) 

1556g7b_th.jpgnbsoea_th.jpg2m2uvrk_th.jpg28lqpgp_th.jpg2v3o9oz_th.jpg24vi4as_th.jpgx4ol6v_th.jpgrjkui0_th.jpgwvb9ef_th.jpg206btj9_th.jpgo9g3zc_th.jpgعکس دیگر عزیزان را فعلا در اختیار ندارم


  در حال حاضر به غیر از تعداد خیلی محدودی بقیه ی تعزیه خوانهای زمان کودکی من به رحمت الهی رفته و در جوار حق آرمیده اند روحشان شاد و شفاعت امام حسین (ع ) شامل حالشان باد  

                                          

من علاقه وافری به تماشای تعزیه داشتم و در هر شرایطی خودم را برای تماشا می رساندم و لذت می بردم و همچنین تمام موضوعات گفته شده را یاد می گرفتم--- وهمینطور در مجالس روضه و سخنرانی شرکت می کردم و با دقت تمام به سخنرانی گوش داده و یاد می گرفتم این علاقه به این خاطر بود که خانواده من بلکه تمام مردم روستای ما همه شیعه دوازده امامی و به آل علی (ع ) ارادت داشته و دارند و دوست دارند به هر طریقی که شده ابراز ارادت کنند از موارد دیگری که در دوران کودکی ما جالب و خاطره انگیز بود مناسبتهای بزرگ و اعیاد بود که فرهنگ و رسم و رسومات خاص خود را که آمیخته با سادگی و خلوص نیت مردم روستا بود برای کوچکترها بسیار رویایی و خاطره انگیز بود :

مثل عید نوروز:

والدین مخصوصا مادران تقریبا تمام زمستان را در تلاش و تکاپو بودند تا موارد لازم راجهت برگزاری هر چه با شکوهتر جشن عید نوروز فراهم کنند و کوچکترها هم آمدن نوروز را روزشماری می کردند ساعت سال تحویل برای ما معنایی نداشت چون هیچ نوع وسیله ی ارتباطی در اختیار مانبود ولی شبی که فردایش عید بود همه دیگها با برنج اعلا و خوش طعم وبو آشنا می شد و خانواده ها پلوی را که مادر خانواده با زحمت و دود اجاق با سلیقه آماده نموده بود را به سر سفره می آورد و با کفگیر مسی به یک سینی متوسط بنام تنبلی خالی و نزئین می کرد و در وسط افراد خانواده می گذاشت و افراد هم با اجازه پدر با دستان شسته شده با ولع واشتهای تمام دلی از عزا در می آوردند که بو و طعم آن پلوها را هنوز هم فراموش نکرده ایم بعد از شام تمام خانواده حنا به دست و پا می بستند و با یک عالمه فکر و نقشه فردا می خوابیدند صبح زود از خواب بیدار شده بدو بدو سر آب قنات رفته و حنای دست و پا را می شستند و خیلی شاد و خوشحال قرمزی حنا را به هم نشان میدادند حال نوبت رسیدگی به دامها بود لذا هر کس وظیفه خود را انجام می داد و بعد نوبت پوشیدن لباسهای نو بود که برای بچه ها آماده شده بود بعد از پوشیدن لباس راه می افتادند و به عید دیدنی بزرگترها بترتیب می رفتند و بعد از دیده بوسی بزرگترها و کمی خوش وبش کردن با ادب کنار سفره هفت سین می نشستند و دهنی از انواع تنقلات و شیرینیها شیرین میکردند بعد نوبت گرفتن عیدی میرسید که بزرگان به بچه ها می دادند معمولا یک سکه یا تخم مرغ و یا هر چیز دیگر که این امر بچه ها را خیلی خوشحال می کرد به همین ترتیب تقریبا تمام مردم روستا به دیدار هم میرفتند جوانها در ایام عید در یک محل مناسب روستا { عیدگاه} درست می کردند و روزها در آنجا جمع می شدند و هر گروه سنی با هم اجماع کرده و با تعیین یک یا دو مدیر یا استاد بازیهای محلی را انجام داده و لذت می بردند این امر ادامه داشت تا سیزده بدر روز سیزده هم به باغ و دشت و صحرا رفته و تا عصر مشغول بازی و سر گرمی می شدند بدین ترتیب مراسم عید تمام شده و از روز چهارده باز کار و کارو کار وتدارک و آماده شدن و مقابله با سختیهای زمستان ایام کودکی من فقط با این خاطرات معنا پیدا می کند ولا غیر مسئله ناگواری که از زمانهای دور مردم باصفای روستای راه چمن را اذیت و رنج می دهد: 

                     

مواد مخدر { شیره و تریاک }                                   

است متاسفانه سالهای مدیدی است که این مواد افیونی و خانمان سوز سایه شومش را بر سر این مردم افکنده و قربانی های زیادی هم گرفته و هنوز هم می گیرد و ادامه دارد. من یقین دارم چه استعدادهایی که بدون هیچ داد و فریادی زیر سقف خانه های گلی روستا سوخت و خاکستر شد که هیچ فریاد رسی هم نداشت لذا : خانواده من هم از این مواد ضربه های مهلکی خورده است . متاسفانه: مادرم تقریبا از همان اوایل زندگی به علت مبتلا شدن به درد چشم شدید و گریز از درد معتاد شیره و تریاک شده است.ولی مرحوم پدرم خیلی خیلی مخالف اعتیاد بود و بدش می آمدوبه هیچ وجه دوست نداشت همسرش شیره ای باشد و برای مصرف به شیره کش خانه برود . و از طرف دیگر هم مادرم 180 درجه با پدر اختلاف نظر دارد و علاقه شدیدی به مصرف مواد مخدر دارد تا سر حد جنون ( هنوز هم چنین است ) از ساده لوحی و وسوسه قهوه چی ها {شیره کش خانه } به طریق مخفی و بدون آگاهی همسر به مصرف ادامه می دهد آن زمان در بین مردم پول نقد بسیار کم بود و بیشتر معاملات بصورت پایاپای انجام می شد: مادر ما هم برای تامین هزینه اعتیادش مجبور است از همان روش پایاپای استفاده کند لذا با راهنمایی دشمنان دوست نما تجاوز می کند به آذوقه خانواده مثل گندم . آرد . کمه . کشمش و ممیز و.....هر چیزی که قابل تبدیل به شیره و تریاک باشد :به آذوقه احشام و دامها مثل کاه . جو . بیده و .... حال شما فکر کنید ادامه این وضع در دراز مدت چه فاجعه وحشتناکی به بار میاورد : در آخرای سال پدر بیچاره و مظلوم من یک هو متوجه می شد کندوها و کاهدان ها خالی شده در صورتی که دقیقا اندازه همه چیز را براورد و پیشبینی کرده بود ) برای یک مرد آن مقطع زمانی ضربه روحی و روانی وحشتناکتر و مهلکتر از این نبود و مرحوم پدرم درد و رنج فراوانی را متحمل می شد و چاره ای نداشت جز :...دعوا و درگیری های فراوان و همیشگی این وضع ما فرزندان را هم رنج و عذاب می داد و روحیه مارا هم خراب می کرد شیره فروش های معروف راه چمن(قهوه خانه چی): 1

- خاله مامیرم(ماه مریم) 2-بنوشه(بنفشه )3-شعبان و تعدای دیگر که آنها زیاد آوازه نداشتند خلاصه من در دوران کودکی قبل از مدرسه خاطرات زیاد شیرینی نداشتم: در روستای راه چمن فقط مادر من نبود که این روش وحشتناک را پیش گرفته بود زنان تعدادی خانواده های دیگر هم بودند که اسیر شیره فروش ها و این مواد افیونی بودند و همسر و فزندان خود را گرفتار رنج و عذاب کمر شکن و غیر قابل تحمل کرده بودند: 

واما دوران تحصیل:   

 مقطع ابتدایی نظام جدید مرحوم پدرم خیلی دوست داشت فرزندانش باسواد شوندخصوصا به من علاقه و وابستگی خاصی داشت. کلاس اول مدرسه حیاط زین العابدین(همین منزل حاج علی اکبر استاد مراد الان)حیاط بزرگی با یک در چوبی بزرگ که از ذرکه وارد می شدی مستقیم تا ته حیاط راهرو بود وسمت راست اول یک درخت توت بزرگ وبعد یک چاله(چوقور)تقریبا بزرگ آخرای راهرو سمت چپ یک خانه تیرپوش بزرگی بود که 2یا3 پله می خورد {همین خانه تیر پوش کلاس درس بو د}از کلاس اول تا کلاس ششم همه با هم ولی در ردیفهای مختلف یعنی کل مدرسه در یک کلاس یک صبح پاییزی یک پسر بچه روستایی که هیچی در مورد قلم و کاغذ ندیده و نمی داند بسیار هراسان و با ترس و دلهره که تمام وجودم را فرا گرفته بدون حامی و همراه.اولین روزی است که قدم به کلاس درس گذاشته. بچه های بزرگتر پچ پچ می کنند و حرف از یک سپاه دانش است که آقای مدیر ماست و ایشان می خواهد ما را با سواد کند واز جهل و نادانی نجات دهدبلاخره وارد کلاس شد ارشد با صدای بلند گفت (برپا) آقای مدیربا لباس نظامی و قدی بلند با یک ابهت نمیدانم بکویم کاذب و مسخره و یا چیز دیگر به هر حال هر چه بود برای من خوش آیند نبود در سکوت نفس گیر کلاس یک دوری زد در حالی که دستانش را درپشتش و روی باسنش قفل کرده بودیک چوب کوچک را هم در بین دستهاش جابجا میکرد صدای تاق تاق قدمهایش واقعا گوش مرا آزار میداد رفت جلو کلاس ایستاد و با صدای خشن گفت بنشینید. بچه ها کنجکاو بدون کمترین صدایی در حالی که زیر چشمی به آقا مدیر و همدیگر و اطراف کلاس نگاه می کردند نشستند چند لحظه ای همراه با سکوت مرگ بار در حالی که سرها پایین بود گذشت:بلاخره سکوت شکسته شد آقا مدیر با صدای رسا گفت دفترها و دستها روی میز من نمی دانم چه شد که دیدم چوب مدیر بالا می رود و بی رحمانه روی دستان بچه های ته کلاس نواخته می شود بعد از چند لحظه صدای گریه همراه با ترس بچه ها در حالی که سعی می کردند صدای خود را در گلو خفه کنند بلند شد خلاصه شاید دوسوم دانش آموزان را بی تقسیر وبی گناه کتک زد و محشری درست کرد اکثر بچه ها هق هق می کردند : من هر چه فکر می کنم دلیلی برای این رفتار پیدا نمی کنم--جز این که شاید مدیر متمدن و بچه شهر ذهنیتی نا هنجار از ما داشته به این صورت که با خود حساب و کتاب کرده و گفته الان که با این بچه های روستایی بی فرهنگ و بی خبر از همه جا و غولهای بی شاخ و دم رو برو میشم باید گربه را دم حجله بکشم تا حساب کار دستشان بیاید {من هنوز هم صدای گریه مرحوم محمد گیوری را واضح می شنوم و هر گز فراموش نمی کنم}خوب بعد از حدود یک ساعت دستور داد برید بیرون رفتیم به همان چوقور مدیر وسط ایستاد و گفت دستهای هم را گرفته و دور من حلقه بزنید و شروع کرد به اجرای بازیهای گروهی که مخصوص بچه های شهری بود چون برای بچه ها تازگی داشت برایشان خوشایند بود بنا بر خصلت بچگی خیلی زود آن رفتار ناشایست را فراموش کرده و صدای خنده فضای مدرسه را پر کرد :تنها بازی که یادم است انجام دادیم (کلاغ پر)بود--- اسم این آقا مدیر گمانم (عامری) بود از یک سال تحصیل کلاس اول فقط و فقط همین زوز خوب یادم مانده درس دادن این هدیه انقلاب سفید شاهنشاهی که می خواست بچه های ایران را با سواد کند همین رفتار بود من دیگر از 9ماه مدرسه هیچ نمی دانم چون آقا مدیر یک روز که بود شاید ده زوز دیگه نبود با این حال آخر سال بمن گفتند قبول شدی )سال دیگه باید کلاس دوم می خواندم: کلاس دوم:  سال دوم مدرسه رفت به حیاط حسین خان کله گرد روبروی هیئت ابوالفضل این حیاط هم تقریبا در وسط متمایل به سمت شرق یک چاله (چوقور)داشت از در که وارد می شدی راهرو بود که از سمت غرب دور می زدی روبرو دو باب اتاق و یک ایوان هم وسط آنهابود. کلاس سمت چپی برای دومیها بود در کلاس دو ردیف میز و نیمکت بود . جای من آخرین میز سمت چپ روبروی پنجره بود که با آقا رضا پسر حسن چمن معروف به (رضا قزو) هم میز بودیم و اما دانستنیهای من از سال اول در حد صفر بود و هیچ نمی دانستم چطوری به کلاس بالاتر راه یافته بودم در بالا اشاره کردم: خوب تمام معلمها عوض شده و جدید بودند{ دو نفر مرد و یک خانم } فکر کنم آقایان بنامهای : 1- زجاجی 2- کافی بودندغریبه و شهری/ خانم هم همسر براتعلی پسر بزرگ ابراهیم هاشم او هم غریبه بود/ وهمین خانم معلم ما کلاس دومیها بود شروع کلاس و درس مساوی بود با وحشت و ترس و بدبختی من چون تقریبا هیچی بلد نبودم خیلی زود وضعیت درسی تعدادی مثل من برای خانم مشخص شد و ما شدیم سوژه برای عرض اندام ایشان نزد رئیس مدرسه درس می پرسید بلد نبودم بدون اینکه راهنمایی یا کمکی کند گوش مرا می گرفت و بیرون . و در کلاس روبرو را می زد و گزارش مایه داری به مدیر میداد و خودش می رفت :آقا مدیر هم پیرو اوامر خانم یک گوشمالی حسابی با چوب روی دست وسیلی و پس گردنی و ... میداد و مرخص می کرد و ما هم با درد و چشمانی اشک آلود با ادب در زده و با اجازه خانم سر جایمان می نشستیم ... خوب باز فردا به دلیل دیگه مثل ایراد از مشق شب همان پریود تکرار ... معرفی به آقا و خوردن کتک و هق هق کنان سر جایمان می نشستیم


چون کسی را نداشتیم که به ما کمک کند این پروژه هی تکرار می شد و هر روز شدت کتک کاری پر مایه تر می شد تا جایی که دیگر نواختن چوب به دست و....و اثری نداشت :لذا آقا و خانم چاره را در فلک بستن من دیدند با نهایت دقت روی یکی از میزهای کلاس و جلو دیدگان دانش آموزان پاهایم را به فلک بستند و مدیر محترم و خانم شروع کردند ضربه زدن به کف پاهایم آنها می زدند و من هم عر عر می کردم خلاصه کنم چنان تنفری از درس و مدرسه و معلم در وجودم ایجاد کردند که حاضر بودم هر کاری انجام دهم غیر از درس خواندن لذا با تفکر کودکانه و روستایی خودم چاره ای اندیشیدم . که صبح به قضد مدرسه از خانه خارج می شدم ولی عوض رفتن به مدرسه و کلاس درس : خودم را در باغات و خرابه ها و..... مخفی میکردم تا وقتی که بچه ها از مدرسه تعطیل می شدند و به خانه می رفتند من هم با آنها قاطی شده و به خانه می رفتم . و پدر بی چاره من هم فکر می کرد پسرش داره باسواد میشه:مدتی به همین صورت گذشت ولی بلاخره پدر خوبم مطلع شد ویک روز مرا در باغ پیدا کرد و بعد از کمی دعوا و تنبیه کشان کشان می برد طرف مدرسه من التماس می کردم بابا جان من میرم هرده(هرده کوهی است در شمال دشت جوین که دامداران زمستانها در آنجا دامهای خود می چراندند) و گوسفندان و بزها را می چرانم ولی مدرسه نمی روم ولی پدر دوست داشت باسواد بشوم می گفت این حرفها نیست اگر بمیری هم تو یکی باید باسواد بشی :خلاصه آن سال تحصیلی برایم با شکنجه روحی و جسمی گذشت و آخر سال هم کارنامه ای دستم دادند که رویش یک مهر قرمز

{در خرداد ماه مردود است } خورده بود و این امر برایم زیاد معنائی نداشت چون در باغ نبودم و این مسائل را درک

نمی کردم )

کلاس دوم تکراری(مردودی) 

این سال هم محل مدرسه عوض شد ومنزل آقای مجدی که نوساز هم بود و هم اکنون هم در تملیک فرزندان ایشان است شد دبستان مردم راه چمن که درب ورودی آن غرب خیابان اصلی و رو به شرق باز می شد و حیاط بزرگی داشت وساختمان هم دارای یک باب ایوان غربی شرقی داشت که کلاسها در دو طرف ایوان واقع می شد اما: چون هنوز کلاس ما دومیها آماده نبود از نظر جا بلاتکلیف بودیم ولی معلم ما مشخص شده بود: آقای حجی اسماعیل پسر حاج محمد حاج علی بودکه تازه استخدام شده بود و ما اولین دانش آموزان آن جناب بودیم: با مدیریت ایشان ما یک سکو در بغل دیوار شمالی مدرسه رو به جنوب که آفتاب گیر بود ساختیم که آنجا شد کلاس موقت ما دومیها کتابها را دادند و درس شروع شد . من هنوز ترس و وحشت سال گذشته در وجودم بود و نگران بودم ولی چون معلم عوض شده بود و از طرفی هم آشنا بود و از طرف دیگر چون به پدر عزیزم زیاد علاقه داشتم و می خواستم خوشحال شود یک اراده خوبی بر من مستولی شده بود لذا سعی می کردم هر چه معلم می گوید خوب گوش دهم و یاد بگیرم خداوند رحمت کند حجی اسماعیل را یک روز سرد پاییزی که کلاس شروع شد آقا معلم چند تا جمع و تفریق گفت در دفترچه نوشتیم و حل کردیم شاید می خواست یک محکی بزند و یک معیاری از دانش آموزان بدست آورد .خلاصه وقتی همه نوشتیم ورقه ها جمع و تصحیح نمود : شکر خدا من شدم 20 ومعلم صدایم کرد و مرا با آن نمره 20 برد حضور مدیر مدرسه خوب من را سال گذشته خیلی به این صورت نزد مدیر برده بودند و هر بار هم کتکی نوش جان کرده بودم ولی این بار قضیه فرق می کرد وقتی پیش مدیر رسیدیم آقا معلم (حجی اسماعیل) ورقه مرا که 20 شده بودم نشان داد و گفت این همان دانش آموزی است که سال گذشته مردود شده و آنقدر کتک می خورد الان در کلاس نمره 20 گرفته خدا میداند این حرف چقدر برایم خوش آیند و لذت بخش بود بعد از دو سال تحصیلی تنفر آمیز و کتک و شکنجه این گفته معلم و تشویق مدیر دبستان در تک تک سلولهای بدنم اثر گذاشت و یک شور و شعفی تمام وجودم را فرا گرفت وگویی که یکباره تمام روشهای یادگیری دروس برایم سهل و آسان شد: از لحظه ای که معلم بمن گفت برو بشین تا کنو ن در هر کلاس درسی که پا گذاشته ام شاگرد اول آن کلاس بوده ام ویا نهایتا شاگرد دوم یا سوم جه کلاسهای فرهنگی و یا دروس و کلاسهای نظامی از آن لحظه چنان انقلابی در یادگیری در مغزم ایجاد شد که با گوش دادن سر کلاس و حداکثر یک بار مرور درس را خوب یاد می گرفتم: بهار آمد و امتحانات ثلث سوم هم تمام شد کارنامه ها را دادند من شدم شاگرد اول کلاس دومبها جشن کوچکی گرفتند و به شاگرد اولی ها جایزه دادند . به من هم یک کتاب داستان کوچک دادند که داستانش در مورد زندگی روباهی در جنگل بود این جشن و جایزه هم بمن خیلی انرژی مثبت داد به طوری که آن تنفر به همین سادگی تبدیل شد به عشق و علاقه :::در منزل هم پدرم خیلی خوشحال شد و شادی ایشان هم برایم دنیایی ارزش معنوی داشت . در طول سال همین که پدرم فرصتی پیدا می کرد می گفت پسرم بیاور آن کتاب را که جایزه گرفتی برایم بخوان . وقتی می خواندم طوری گوش می داد که یعنی من دارم لذت می برم و لذا من هم از این رفتار پدرم انرژی می گرفتم به این منوال یک دانش آموز تنبل تبدیل شد به شاگرد اول کلاس حال قضاوت با شما عزیزان تا این مورد را تجزیه و تحلیل کنید:

کلاس سوم در سال تحصیلی سوم برایم اتفاق خاصی نافتاد و همان طوری که عرض کردم با توجه به زحمات آقا معلم (حجی اسماعیل) من یک شاگرد نمونه بودم و شاگرد اول شدم لذا از این بابت بسیار مسرور و شاد بودم:

کلاس چهارم 

در سال تحصیلی چهارم بار دیگر مدرسه جابجا شد ولی این دفعه شکر خدا مدرسه دولتی در نبش شمالی- غربی چهار راه بالای روستا با تلاش معلمان و همکاری مردم خوب روستا آماده شده بود و دیگر لازم نبود هر سال هی جابجا شویم در ضلع شمالی حیاط مدرسه کلاسها را شرقی غربی ساخته بودند که درب کلاس به ایوانی سراسری باز می شد و پنجره ها رو به جنوب و آفتاب گیر و روشن بود : معلم کلاس 4 ما مرحوم طهماسب الهیاری بود که واقعا آموزگاری دل سوز . باسواد . آگاه. و مهربان بود .خداوند رحمتش کند . یاد و خاطره اش گرامی باد. خیلی زحمت کشید و به ما چیزهای خوبی آموخت من در کلاس چهارم هم شاگرد اول بودم و با معدل بالایی در خردادماه قبول شدم

کلاس پنجم 

کلاس 5 هم آقای طهماسب الهیاری معلم بود . لذا برای من سال بسیار خوبی بود با زحمتهای آقا معلم چیزهای زیادی یاد گرفتم ایشان آنقدر جدی و دل سوز بودند که برای کلاس وقتهای فوق العاده می گذاشت با کمک دانش آموزان کلاس شبانه تشکیل می داد چون روزها والدین به کمک و یاری فرزندان نیاز داشتند و در مزرعه از آنها کار می کشیدند این طرح یک رقابت بسیار سالمی بین بچه ها بوجود آورده بود واقعا بی نظیر و مفید من فکر نمی کنم در هیچ مقطعی این چنین جو و فضایی بین دانش آموزان یک کلاس در روستا ایجاد شده باشد :خوب اگر حمل بر خود ستایی نباشد من یکی از بهترین های کلاس بودم واز نظر درسی در سطح بالایی قرار داشتم . باید این موضوع را هم عرض کنم وقتی در کلاس دوم با آن کیفیت مردود شدم سال بعد کلاس دوم را به روش جدید که ابتدایی 5 ساله و 3 سال راهنمایی و الا آخر که با این نظام آموزشی آشنا هستید شروع کردم یعنی من جزء اولین دانش آموزانی بودم که نظام جدید را تجربه می کردم . از طرفی هم کلاس پنجمی ها و ششمی ها امتحانات ثلث سوم بصورت نهایی و منطقه ای و متمرکز بر گزار می شد و لذا اهمیت خاصی داشت و تلاش مضاعفی را می طلبید : زمان و مکان امتحان مشخص شد ( خداشاه ) خدا می داند رفتن به خداشاه هم برایمان تازگی داشت و هیجان ایجاد می کرد . روز موعود با شور و شوق زیاد حال با چه کیفیتی بماند آنهم عالمی داشت خودمان را به خداشاه رساندیم امتحان برگذار شد و با شادی برگشتیم و مشغول کارشدیم ضمن این که انتظار نتیجه امتحان شدیدا فکر و ذهنمان را پر و اشغال کرده بود :


اوایل مردادماه1350 زمزمه ی خبری به گوشم رسید که برایم حکم مرگم را داشت خبر این بود:  

{ یوسف در امتحانات خرداد در درس املاء تجدید شده } 


بله تجدید شده بودم بابرسی که بعمل آمده بود علت این بود که من چون دوست داشتم خطم خوب شود اواخر سال سعی می کردم خط کشیده را یاد بگیرم لذا در نوشتنم حروف (س. ش .ی)را کشیده می نوشتم : در امتحان هم بی خبر از آنکه چنین عمل در امتحان نهایی ممنوع و غلط است لذا تمام کلمات دارای این حروف غلط گرفته شده بود و در نتیجه نمره تکی و تجدی نسیبم شد. خوب میدانید که درس دیکته چون زبان مادری است جزء دروس اصلی و پایه بوده و تک ماده ندارد واز طرفی دیگر : این موضوع چنان ضربه سهمگینی بر روح و روانم نواخته بود که ابدا قادر به جمع و جور کردن خودم نبودم . وتا مدتی گوشه گیر و منزوی شدم و در فکر امتحان تجدیدی نبودم واز خجالت هیچ پیگیری نکردم و دیگران هم مثل پدر و مادرم هم که به علت بی سوادی و مشکلات خانواده و حجم کارها هیچ فکرشان به سمت درس و تجدیدی من متمایل هم نبود معلم هم اصلا و ابدا سراغ من نیامد...........

/ 0 نظر / 90 بازدید