صفحه دوم و ادامه شرح و تحلیل زندگی { یوسف راه چمنی } از دوره راهنمای تحصیلی

      بسم الله الرحمن الرحیم       

 دوره راهنمایی در روستای راه چمن نبود و بچه هایی که دوره ابتدایی را با موفقیت تمام می کردند برای ادامه تحصیل بایستی به بخش جغتای می رفتند که در جنوب روستا ودر کوهپایه رشته کوه جغتای واقع می شد و دارای آب و هوای معتدل و خوبی بود و   چشمه های فراوان با آب خنک و گوارا داشت و همینطور باغات زیادی با    میوه های خوش طعم و شیرین داشت :

از روستای راه چمن تا جغتای فاصله ای حدودا 18 الی 20 کیلومتر است که در زمان ما جاده ای مال رو (راه چمن -- جغتای ) را بهم وصل می کرد:

عده ای محدود هم که وضعیت مالی خوبی داشتند برای ادامه تحصیل به شهرهای بزرگ مثل سبزوار . نیشابور و یا مشهد مقدس می رفتند :

خوب من شدیدا دوست داشتم ادامه تحصیل دهم ولی پدر خوبم می گفت پسرم بس است دیگه به اندازه کافی سواد یاد گرفته ای می دانید بزرگترای بی سواد زمان ما مدرسه رفتن را تا حد یاد گرفتن خواندن و نوشتن کافی می دانستند و به کسی که خواندن و نوشتن را می آموخت ( ملا ) می گفتند برای همین پدرم به من می گفت بس است . ولی من مصمم به ادامه بودم لذا وقت و بی وقت به پدر عزیزم التماس می کردم آنقدر اصرار کردم تا پدر راضی شد مرا هم با دیگر بجه ها به جغتای جهت ادامه بفرستد.خلاصه با تعدادی از بچه ها به جغتای رفتیم و در منزل یکی از اقوام دور پدری اتاقکی اجاره کردیم ودر مدرسه راهنمایی مهران جغتای ثبت نام کردیم . با فرا رسیدن ماه مهر مقداری محدود آذوقه وکمی وسایل زندگی برداشتیم و خوشحال و شادان رفتیم جغتای و بسم الرحمن الرحیم گفتیم در دیار غربت نشستیم در کلاس اول مدرسه راهنمایی مهران جغتای که مدیرش آقای جعفرنیا بود....

 کلاس اول راهنمایی

 با توجه به اینکه اولین بار است که از خانواده و پدرم جدا می شدم و در محلی کاملا نا آشنا و غریب قرار گرفته بودم و تقریبا همه چیز برایم تازگی داشت کمی پریشان خاطر و نگران بودم واز طرقی هم چون علاقه شدیدی به ادامه درس داشتم و در سرم آرزوهایی ناب داشتم و قله ها را می دیدم و غیرت و جبرتش را هم داشتم و با ذهن و هوشی که داشتم می توانستم هر مانع درسی را از سر راهم بردارم اما چکنم که قهر روزگار سایه سنگینش را روی من انداخت و بنای ناسازگاری را با من گذاشت.                     مریضی پدرم روز بروز بدتر می شد و این موضوع بعلت علاقه شدیدم به پدر خیلی از انرژیم را برای درس خواندن می گرفت من در جغتای با همین آقای سیرتی کنونی همخانه بودم و از این بابت راضی بودم و همینطور صاحب خانه ای در حد عالی داشتیم که الحق هوای ما را داشتند :

خلاصه خواست پروردگار این بود که من بهترین نعمت روی زمین و کائنات را در حساسترین دوران زندگی یعنی نوجوانی از دست بدهم و یتیم شوم وزمانی که شدیدا احتیاج به یک تکیه گاه داشتم ناباورانه آنرا از دست بدهم . در زمانی که کم کم چشمم را باز می کردم و از آن همه نا آگاهی و بی خبری مخوف روستا بیدار می شدم روزگار کمرم را شکست و تقریبا همه چیزم را از دست دادم و در این دنیای به این بزرگی غیر از عنایت خدایم که (یدالله فوق ایدیهم ) است و همه کائنات در ید قدرت اوست کس دیگری که دلسوز من باشد نداشتم ولی تمام امیدم پروردگارم بود.

پدرم هروقت می خواست دکتر برود مرا هم همراهش می برد آخر سال 1350 در اسفند ماه با پدر رفتیم نیشابور دکتری بود بنام ادیب که از اول نزد ایشان می رفتیم آشنا شده بودیم در آنجا حال پدرم وخیم شد لذا دکتر پدررا در بیمارستان عطار بستری کرد.دفعات قبل پدر که بستری می شد دکتر بمن اجازه می داد پهلوی پدر بمانم ولی این بار این اجازه را بمن ندادند و لذا مجبور بودم به روستا بر گردم                                    

{انسان در موقع بروز اتفاقات بزرگ بوسیله ی حس و نیرویی فراتر از درکش آنرا درک می کند }                                                                                                         کنار تخت پدر از ایشان خداحافظی کردم حالی داشتم عجیب و غیر قابل وصف بعد از آن آمدم محوطه بیمارستان که اتاق پدر پنجره ای مشرف به آن داشت . پدر باصدای من در پشت پنجره قرار گرفت . صدایش گرفته بود و ضعیف بود .ناچارا از لبه پنجره آویزان شده بودم و در حالی که به صورت پدر نگاه می کردم لحظه ای گریه امانم نمی داد پدر که صدا نداشت با اشاره می خواست آرامم کند مرتب می گفت پسرم گریه نکن و برو تا به قطار برسی صحنه ای درام و لحظات غمباری بر ما پدر و پسر گذشت با اینکه سن و فهم ودرک من از تحلیل این مصیبت کم و عواقب آنرا نمی توانستم درک کنم ولی انگار دنیا روی سرم خراب شده بود در کمال تنهایی و غربت فقط اشک می ریختم و اشک . و هیچ کس نبود دست محبتی به سر صورتم بکشد و تسلی دردها و آلامم باشد.با حالت حزن و اندوه خداحافظی کرده از پدر جدا شده به راه آهن رفتم . بیلط تهیه و بوسیله قطار به خانه بر گشتم حالتی بر من مستولی شده بود که اصلا آنرا درک نمی کردم. در خانه هم حالت بی سباطی حاکم بود .برادر بزرگم و مادرم اصلا بر اوضاع مسلط نبودند . یعنی فکر کنم قدرت تحلیل موقعیت را نداشتند .خسارت بر دامها وارد می شد .

یک شب که گذشت فکر کنم هفتم محرم بود نزدیک غروب آفتاب دیدم پدر با با ماشین محمود سدیدی آمد حال پدر خیلی بد بود . من که از پدر جدا می شوم فردایش دکتر پدر را معاینه می کند و کارش را تمام شده تشخیص می دهد و می گوید تاسوعا و عاشورا در پیش است و ایام تعطیل کسی نیست بشما رسیدگی کند خودت را به منزل برسان .

پدر موضوع را درک نموده بود . بزحمت و تلو تلو آمد خانه و کنار بخاری نشست با مشکل گفت بابا دکتر گفت برو و بعد از تعطیلی بیا شب تاسوعا و عاشورا پدر زنده بود      

{ به گمانم که روز عاشورا با روز عید نوروز تقارن داشت }                                    

عصر عاشورا یعنی شام غریبان امام حسین (ع)حال پدر اصلا خوب نبود و در حال احتضار بسر می برد بلاخره:                                           بعد از نیمه شب شام غریبان امام حسین (ع)پدر عزیزم جان به جان آفرین تسلیم کرد و به جوار حق تعالی شتافت و روح پاکش از جسم نحیف و بسیا ر لاغرش جدا و به ملکوت اعلی رفت و در جایگاه ابدیش آرام گرفت روح پاکش قرین رحمت خدایش بیامرزد {هر کس این مطالب را می خواند استدعا دارم فاتحه ای نثار روح پاکش کند}...

 خوب پدر رفت و در جایگاه ابدیش آرام گرفت(خدایش رحمت کند)

 

کلاس دوم راهنمایی

همانطوری که قبلا عرض کردم من علاقه ی بسیار زیادی به پدرم داشتم و از دست دادنش ضربه ی روحی شدیدی به من وارد نمود بعد از پدر برادم رجبعلی سرپرست و قیم خانواده شد به همین سبب ایشان از سر بازی معاف شد اوضاع خانواده خوب و رضایت بخش بود و برادرم به تمام کارها مسلط و بخوبی همه چیز را اداره و کنترل می کرد .

من 3 ماه تعطیلی تابستان را رفتم آلوئک ورامین پیش پسر خاله ام حسین و تا مهر ماه آنجا کار کردم .و موقع بازگشایی مدارس برگشتم و در سال دوم ثبت نام کردم.....

وضعیت درسی بسیار خوبی در مدرسه راهنمایی مهران داشتم وتقریبا شاگرد اول کلاس بودم در این رابطه با محمدرضا جغتائی که بچه ی محمد آباد گفت بود رقابت شدیدی داشتیم یادش بخیر هر کجا که هست خداوند یار و نگهدارش باشد دوست خوب و عزیزی بود و این رقابت برای هر دوی ما بسیار خوب و مفید بر فایده بود.

آن سال زمستان سختی داشت هوا سرد و بارندگی زیاد بود یک بار برف خیلی سنگینی بارید ارتفاع برف از نیم متر بیشتر بود بطوری که بیش از یک هفته تمام راههای روستایی بسته شد . بچه های راه چمن اکثرشان بدون آذوقه ماندند از جمله خودم .

خداوند رحمت کند برادرم رجبعلی را وقتی اوضاع را این گونه دیده بود مقداری نان و آذوقه تهیه کرده و می خواسته از طریق راه آهن بیاد ایستگاه جوین و از آنجا خود را به جغتای برساند.با زحمت خود را به ایستگاه جوین می رساند . متاسفانه جاده جوین - جغتای هم بسته بوده آن خدابیامرز هم نان ها را بین مردم گرفتار در برف تقسیم می کند و بی نتیجه به راه چمن برمی گردد . خلاصه به هر رنج و زحمتی که بود بحران برف را پشت سر گذاشتیم.

غیر از برف اول برف دیگری هم بارید که از نظر کمیت با اولی تفاوت داشت از ظهر پنج شنبه تا صبح جمعه بارید. ما همیشه روز پنج شنبه که از مدرسه تعطیل مبشدیم حرکت میکردیم شب را در خانه هایمان بودیم کارها را انجام داده و تا ظهر جمعه آماده شده و خدا حافظ حرکت و تا شب خودمان را به جغتای می رساندیم. ولی آن هفته بارش برف نگذاشت پنج شنبه به روستای خودمان برویم .

صبح جمعه از سر ناچاری و گرسنگی و بی پولی بچه ها با هم شور کردیم تصمیم گرفتیم برویم با دوچرخه ها زدیم به راه برف تقریبا زیاد بود تا نزدیک زانو می شد بلکه در بعضی جاها بیشتر خلاصه با وجود سرازیری راه از جغتای تا راه چمن با چه زحمتی و چه عرق ریزی تا ظهر خودمان را به راه چمن رساندیم.

به محض رسیدن کمی آذوقه تهیه کردیم و آماده حرکت شدیم موقع بر گشت سه نفر بودیم (اصغر سیرتی فعلی و راه چمندی سابق -- عباس پسر اکبر الله وردی و من یوسفعلی راه چمنی ) هرکدام دارای یک دستگاه دوچرخه که بالای 10کیلو بار به ترکش بسته بودیم برف آنقدر زیاد بود که اصلا نمی شد سوار دوچرخه شد ناچارا بایستی تمام مسافت راه چمن تا جغتای را که حدوا 20کیلومتری می شد پیاده و دوچرخه را هم هل می دادیم : فکرش بکنید برف دیشب یخ زده وقتی پا را روی برف می گذاشتیم همراه با صدایی فرو می رفتیم . این امر هل دادن دوچرخه و راه رفتن را چندین برابر سختر میکر د خوشبختانه وقتی بالای ابویسان رسیدیم یک دستگاه تراکتور از جاده به جغتای رفته بود . این اتفاق مارا خیلی خوشحال کرد چون راهپیمایی برای ما چندین برابر ساده تر میشد دوستان خوبم الان وقتی آن اتفاقات را برایتان می نویسم با خود می گویم خداوندا هزاران بار شکرت که چه اراده و قدرت بدنی به ما عنایت کرده بودی در آن هوای سرد 10 تا 15 درجه زیر صفر عرق ریزان جاده را پشت سر میگذاشتیم خدایا جاده ی برفی که فقط جای تایر تراکتور بود لذا دوچرخه از از رد لاستیک و خودمان از روی برف نوجوانی 12 یا 13 ساله که حداکثر خوراک خوبش کمه بود یا نهایتا کمه جوش این همه انرژی از کجا جز عنایت حق تعالی چیز دیگری نمی تواند باشد 3 الی 4 کیلومتر به جغتای مانده بود که آفتاب غروب کرد و هوا تاریک شد در جغتای خداوند رحمت کند صاحب خانمان{حاج غلامعلی دره و خانواده ی محترمش} را برایمان نگران شده بودند چون حمله گرگهای گرسنه ما را تهدید می کرد . خلاصه به سلامت رسیدیم و از اینکه اتفاقی نیفتاد خدا را شاکر و خوشحال هم صاحبخانه و هم خودمان دوستان عزیز این فقط یک نمونه از سختیهای 3 سال درس خواندن ما در جغتای بود که نوشتم والا موارد زیادی اتفاق در تابستان و زمستان برای ما پیش آمد کرد اینهمه گرفتاری و سختی کوچکترین تاثیری روی فراگیری درسم نداشت لذا با بر گزاری امتحانات ثلث سوم الحمدوالله با معدل بسیار عالی در خرداد ماه قبول شدم                                والسلام

 

کلاس سوم راهنمایی

 سه ماه تعطیلی تابستان را این سال هم رفتم آلوئک و پیش خاله و پسر خاله ام حسین و در یک مزرعه طالبی کار کردم . با مقدار کمی پول مهر ماه بر گشتم راه چمن و در کلاس سوم ثبت نام کردم و با نام خدا تقریبا مشابه سال دوم کجدار مریض با کمبودها ساختیم و صدایی از ما در نیامد چون هدف داشتیم و در رسیدن به آن مجد و کوشا .عزیزان رقابت بسیا ر قشنگی بین دانش آموز ان درس خوان ایجاد شده بود که من از این وضع خوشحال بودم و لذت می بردم چون این رقابتها به یاد گیری دروس کمک می کرد . در همین راستا چند نفرشبها جمع می شدیم در خانه یکی و زیر نور چراغ فانوس و یا نهایتا چراغ گرد سوز و ریاضی تمرین می کردیم و بهم کمک میکردیم:

در سال سوم هم خانه ی جدیدی به جمع ما اضافه شد و آن عباس راه چمنی پسر بزرگ اکبر الله وردی بود.ما با خانواده ایشان رابطه چندانی نداشتم ولی خدا رحمت کند برادرم رجبعلی را بعلت کم شدن آب قناتها و کافی نبودن درآمد نتوانست در روستا دوام بیاورد و لذا تمام اموال منقول و غیر منقول را شامل شش ساعت آب قنات راه چمن و 36 ساعت آب قنات محمدآباد سفلی را که کشت پاییزه (نسق) به انجام رسانده بود و همینطور حدودا 15 یا 17 راس گوسفند مرغوب به رسم امانت سپرد به خدا بیامرز اکبر الله وردی و رفت به آلوئک:

آلوئک روستایی بود از توابع بخش مامازن ورامین که دارای زمینهای مرغوب بود با آب فراوان که کشت آن سبزی کاری و باغ داری و سیفی کاری بود به همین علت نیاز به نیروی انسانی زیادی داشتند و لذا هر کس که وارد روستا می شد از فردای آن روز مشغول کار می شد و اصلا بی کار نمی ماند تابستان و یا زمستان ....

 

 ولی همان طوری که عرض کردم اوضاع زندگی ما ثباتی نداشت چون مادرم که اصلا تجربه ای نداشت و هیچ امیدی به او نمی شد بست گرفتاری ما اعتیاد مادر بود لذا اگر زیاد هنری داشت نهایتا می توانست خودش را اداره کند و هزینه موادش را تامین کند

{از نظر مال و ثروت مرحوم پدرم در حد قابل قبولی اموال برای فرزندان و همسرش باقی گذاشته بود تا یتیمانش از آب و گل بیرون شوند.}

برادر بزرگمان مرحوم رجبعلی تقریبا همزمان با درگذشت پدرم به سن 18 سالگی می رسید و لذا از سربازی معاف و با حکم دادگاه قانونا شد قیم و سر پرست یتیمان مرحوم محمد حسین...

رجبعلی فرزند محمدحسین

برادرم رجبعلی آدم خوبی بود و قلب صافی داشت و به کارهای کشاورزی و دامداری که لازمه زندگی روستا بود تقریبا آشنا بود و اگر کسی راهنمایش می بود حتما فرد موفقی می شد ولی حیف و صد حیف که هیچ دل سوزی نداشتیم و برادرم هم کمی متکبر و بلند پرواز و در عین حال ساده و زود باور بود .خلاصه روزگار و آدمهای این روزگار کار خود را کرد کم کم پایش باز شد به جاهایی که نباید.. و از طرفی آب قنات  راه چمن روز بروز کم و کمتر می شد که شش ساعت آب داشتیم و همین طور آب قنات محمدآباد هم هر روز کمتر می شد که سی و شش ساعت آب داشتیم این امر نا مبارک برادرم را راضی نمی کرد لذا تصمیم به مهاجرت گرفت ....

برادرم رفت و بعد از مدتی مادرم هم به ایشان پیوست و من ماندم تنهای تنها

بزودی اتفاقات زندگیم در سال 1354 خواهم نوشت که ازدواجم هم در این سال بود خیلی جالب است حتما بخوانید انشاءالله.....

موضوع را پیگیری کنید در صفحه ی .......بعد از در گشت پدر

 

 

 

/ 0 نظر / 38 بازدید