مثنوی کامل زهره و منوچهر (ایرج میرزا )

بسم الله الرحمن الرحیم

گرد آورنده : حاج یوسف راه چمنی


  • 568274_vgS0ZXiO.jpg568274_7QNlrvtf.jpg


  • لب لعلتخواهی با دل خود شور کن اگرهرچه دلت گفت همان طور کن
  • این همه بشنید منوچهر از او هیچ نیامد به دلش مِهر از او
  • روح جوان همچو دلش ساده بود منصرف از میل بت و باده بود
  • گرچه به قد اندکی افزون نمود سال وی از شانزده افزون نبود

کشمکش عشق ندیده هنوز لذت مستی نچشیده هنوز

با همه نوش لبی ای عجب کز می نوشش نرس یده به لب

بود در او روح سپاهیگری مانع دل باختن و دلبر ی

لا جرم از حجب جوا بی نداد یافت خِطابی و خطابی نداد

گویی چسبیده ز َ شهد زیاد لب به لب آن پسر حور زاد

ُزهره دگر باره سخن ساز کرد زمزمه دلبری آغاز کرد

کای پسر خوب تعّلل مکن در عمل خ یر تأمل مکن

مهر مرا ای به تو از من درود بینی و از اسب نیایی فرود؟!

صبح به این ُ خرمی و این چمن با چمن آرا صنمی همچو من

حیف نباشد که گران ی کنی صابری و سخت کمانی کنی

لب مفشار اینهمه بر یکدگر رنگِ طبیعی ز لب خود مبر

بر چو بیاری فشار رنگِ طبیعی کند از وی فرار

یا برسد سرخی او را شکست یا کندش سرخ تر از آنچه هست

آن که تو را این دهن تنگ داد وان لبِ جان پرور گلرنگ داد

داد که تا بوسه َفشا نی همی گه بدهی گه بِستانی همی

گاه به ده ثا نی هبی بیش و کم گیری سی بوسه زمن پشت هم

گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش مدتش از مدتِ سی بوسه بیش

بوسه اول ز لب آید به در بوسه ثانی کشد از ناف سر

حال ببین میل کدامین تراست هر دو هم ار میل تو باشد رواست

باز چو این گفت و جوابی ندید زور خدایی به تن اندر دمید

دست زد و بند رکابش گرفت ریشه جان و رگ خوابش گرفت

خواه نخواه از سر ز ینش کشید در بغل خود به زمینش کشید

هر دو کشیده سر سبزه دراز هر دو زده تکیه بر آرنج ناز

*****************

قد متوازی و محاذی دو َ خد گویی که اندازه بگیرند قد

عارض هر دو شده گلگون و گرم این یکی از شهوت وآن یک ز شرم

عشق به آزرم مقابل شده بر دو طرف مسأله مشکل شده

زهره طناز به انواع ناز کرد بر او دست َتمّتع دراز

ُتکمه به زیر گلویش هرچه بود با سر انگشتِ عطوفت گشود

یافت چو با بی کَلهی خوشترش کج شد و برداشت کلاه از سرش

دست به دو قسمت فرقش کش ید برقی از آن فرق به قلبش رسید

موی که نرم افتد و تیمار گرم برق جهد آخر از آن موی نرم

از کفِ آن دست که با مهر زد برق لطیقی به منوچهر زد

رفت که بوسد ز رخ فرخش رنگِ منوچهر پرید از ر َ خش

خورد تکان جمله اعضا ی او از ُنک سر تا به نک پای او

دید کز آن بوسه فنا م ی شود بوالهوس و سر بهوا م ی شود

دید که آن بوسه تمامش کند منصرِف از شغل نظامش کند

بر تن او چندِشی آمد پدید پس عرقی گرم به جانش دو ید

برد کمی صورت خود را عقب طرفه دلی داشته یاللعجب !

زهره از این واقعه بی تاب شد بوسه میان دو لبش آب شد

هر ر َ طبی را که نچینی به وقت آب شود بعد به شاخ درخت

گفت ز من رخ زچه بر تافتی؟ بلکه ز من خوب تر ی یافتی

دل به هو ای دگری داشتی؟ یا لب من بی نمک انگاشتی

بر ر َ خم ار آخته بود ی تو تیغ به که ز من بوسه نما یی دِریغ

جز تو کس از بوسه من سر نخورد هیچکس این طور به من بر نخورد

از چه کنی اخم مگر من بدم بلکه ملولی که چرا آمدم؟

من که به این خوبی و رعناییم دخترکی عشقی و شیداییم

گیر تو افتاده ام ای تازه کار بهتر از این گیر نیاید شکار

خوب ببین بد به سراپام هست؟ یک سرِ مو ع یب در اعضام هست؟

هیچ خدا نقص به من داده است هیچ کسی مثل من افتاده است؟

این سر و سیمای فرح زای من این فرح افزا سر و س یمای من

********************

این لب و این گونه و این بینیم بینی همچون قلم چینیم

این سر و این سینه و این ساق من این کف نرم این کفل چاق من

این گل و این گردن و این ناف من این شکم بی شکن صاف من

این سر و این شانه و این سینه ام سینه صافی تر از آیینه ام

باز مرا هست دو چیز دگر کت ندهم هیچ از آنها خبر

راز درون دل پاچین مپرس از صفت ناف به پا یین مپرس

هست در این پرده بس آوازها نغمه دیگر زند این سازها

چون بنهم پا ی طرب بر بساط از در و دیوار ببارد نشاط

بر سر این سبزه برقصم چنان کز اثر پام نماند نشان

زیر پی من نشود سبزه لِه نرم ترم من به تن از کرک به

چون ز طرب بر سر گل پا نهم در سبکی تالی پروانه ام

گر بِجهم از سر این گل بر آن هیچ به گلها نرسانم ز یان

رقص من اندر سر گلها ی باغ رقص شعاع است به رو ی چراغ

بسکه بود َنیر و رخشان تنم نور دهد از پس پ یراهنم

زانچه ترا خوب بود در نظر بوسه من باشد از آن خوبتر

هر چه ز جنس عسل و شِکر است بوسه من از همه ش یرین تر است

تا دو سه بوسه َنسِتانی همی لذ ت این کار ندانی همی

تو بستان بوسه ایی از من فرِه بد شد اگر، باز سر جاش نِه !

ناز مکن! من ز تو خوشگل ترم من ز تو در حسن و وجاهت سرم

نی غلط افتاد تو خوشگل تر ی در همه چیز از همه عالم سری

اخم مکن! گوش به عرضم بده مفت نخواهم ز تو ، قرضم بده !

نیست در این گفته من سوسه یی گر تو به من قرض ده ی بوسه یی

بوسه دیگر سر آن م ی نهم لحظه دیگر، به تو پس م یدهم

من نه ترا بیهده وِل میکنم گر ندهی بوسه دوئِل م ی کنم!

گر ندهی بوسه عذابت کنم از عطش عشق کبابت کنم

نی غلطی رفت، ببخشا به من دور شد از حد نزاکت سخن

بر تو اگر گفته من جور کرد من چه کنم عشق تو این طور کرد


**********************************************


من که نگفتم تو بده بوسه مفت طاق بده بوسه و برگیر جفت


از چه کنی سد درِ داد و ستد؟ فایده در داد و ستد می رسد


قرض بده منفعتش را بگیر زود هم این قرض گزارم نه دیر

از لب من بوسه مکرر بگیر چون که به آخِر رسد ار سر بگیر


از سر من تا به قدم یک سره هست چراگاه تو آهو بره


از تو بود درِه و ماهور آن چشمه نزدیک و تل دور آن


هر طرفش را که بخواهی بچر هر ُ گل خو بی که بیابی بخور


عیش ترا مانع و محظور نیست تمر بود یانِع و ناطور نیست


ور تو ندانی چه کنی، یاد گیر! یاد از این زهره استاد گیر


خیز تو صیاد شو و من شکار من بدوم سر به پی من گذار

من نه شکارم که ز تو رم کنم زحمت پای تو فراهم کنم


تیر بینداز که من از هوا گیرم و در سینه کنم جابجا


من ز پی تیر تو هر سو دوم تیر تو هر سو رود آن سو روم !


چشم به هم نِه که نبینی مرا من ز تو پنهان شوم این گوشه ها


ریگ بیاور که زنی طاق و جفت می دهمت هرچه تمّنا کنی


گر تو مرا آ یی و پیدا کنی با گرو بوسه، نه با حرف مفت


جر بزنی یا نزنی برده یی خوب رخی، هر چه کنی کرده یی!


گاه یکی نیز از آن ریگ ها بین دو انگشت بنه در خِفا


بی خبر از من بپران سو ی من نرم بزن بر هدف رو ی من


کج شو وزین جوی روان پشت هم آب بپاش از سر من تا قدم


مشت خود از چشمه پر از آب کن سر به پی من نِه و پرتاب کن


غصه مخور گر تن من خ یس شد رخت اتو کرده من ک یس شد


آب بپاش از سر من تا به پا هست در این کار بسی نکته ها


نازک و تنگ است مرا پیرهن تر که شود نیک بچسبد به تن


پست و بلندی همه پیدا شود آنچه نهفته است هویدا شود

کشف بسی سر نهانت کند راز پس پرده عنایت کند گاه بکش دست بر ابروی من گاه به هم زن سر گیسوی من

*******************


گاه بیا پیش که بوسی مرا

رخ چو برم پیش تو واپس گر ا

گر گذر از بوسه کند مطلبت

می زنم انگشت ادب بر لبت

گر ببری دست به پایین من

ترکه خوری از کفِ سیمین من

ناف به پا یین نبری دست را

نشکنی از بی خِردی بست را

گر ببری دست تخطی به بست

ترکه گل می زنمت پشت دست

گاه بیا روی و زمانی به زیر

گاه بده کو لی و کولی بگیر

گه به لب کوه بر آر یم های

تا به دل کوه بپ یچد صد ای

سبزه نگر تازه به بار آمده

صافی و پیوسته و روغن زده

سرسره فصل بهاران بود

وز پی سر خوردن یاران بود

همچو دو پروانه خوش بال و پر

داده عِنان بر کف باد سحر

دست به هم داده بر آن سر خور یم

گاه به هم گاه ز هم بگذریم

بلکه ز اجرام زمین رد شویم

هر دو یکی روح مجرد شو یم

سیر نماییم در آفاق نور

از نظر مردم خاکی به دور

باش تو چون گربه و من موش تو

موش گرفتار در آغوش تو

گربه صفت ورجه و گاَزم بگ یر

وِل ده و پرَتم کن و بازم بگیر

طفل شو و ُ خسب به دامان من

شیر بنوش از سر پستان من

از سر زلفم طلب مشک کن

با َنَفس من عرقت ُ خشک کن

ورجه و شادی کن و بشکن بزن

ُ گل بِکن از شاخه و بر من بزن

ورجه و شادی کن و بشکن بزن

بوسه بزن بر دهن ناف من

ماچ کن از س ینه سیمین من

گاز بگیر از لب ش یرین من

همچو گلم بو کن و چون مل بنوش

بفکن و لختم کن و بازم بپوش

غنچه صفت خنده کن و باز شو

عشوه شو و غمزه شو و ناز شو

قِلقَِلکم می ده و نِشگان بگیر

من چه بگو یم چه بکن ، جا بگیر!

گفت و دگر باره طلب کرد بوس

باز شد آن چهره خندان عبوس

از غضب افکنده بر ابرو گره

از پی پیکار کمان کرده زه

خواست چو با ُزهره کند گفتگو

روی هم افتاد دو مژگان او

خفتن مژگانش نه از ناز بود

بلکه در آن خفتگی یک راز بود

*****************

*****************

امر طبیعی است که در بین راه

چون برسد مرد لب پرتگاه

خواهد ازین سو چو به آن سو جهد

چشم خود از واهمه بر هم نِهد

تازه جوان عاقبت اند یش بود

با خبر از عاقبت خو یش بود

دید رسیدست لب پرتگاه

واهمه را چشم ببست از نگاه

آه چه غرقاب مهیبی است عشق!

مهلکه پر ز نهیبی است عشق

کیست که با عشق بچوشد همی

وز دو جهان دیده نپوشد همی

باری از آن بوسه جوان دِلیر

واهمه بگرفت و سر افگند زیر

گفت که ای نسخه بدل از پر ی

جلد سوم از قمر و مشتری

عطف بیان از گل و سر و سمن

جملة تأکید ز باغ و چمن

دانمت از جنس بشر برتر ی

لیک ندانم بشری یا پری؟

عشوه از این بیش به کارم مکن

صرف مساعی به شکارم مکن

بر لبم آن قدر تِلن ُ گر مزن

جاش بماند به لبم ، پر مزن

شوخ مشو، َ شعبده بازی مکن

پیش میا دست درازی مکن

دست مزن تا نشود ز ینهار

عارض من لاله صفت داغدار

گر اثری ماند از انگشت تو

باز شود مشت من و م شت تو

عذر چه آرد به کسان رو ی من

یک منم و چشم همه سو ی من

ظهر که در خانه نهم پا ی خود

بگذرم از موقف لالای خود

آن که قدش چِفته چو شمشیر شد

تا قد من راست تر از تیر شد

بیند اگر در رخ من لکه یی

بی شک از آن لکه خورد یکه یی

تا دل شب ُغرُغر و غوغا کند

فت َ ضحم سازد و رسوا کند

خلق چه دانن د که این داغ چیست

بر رخ من داغ تو یا داغ کیست

کیست که ا ین ظلم به من کرده است

مرد برد تهمت و زن کرده است

شهد لب من َنمکیده است کس

در ُقرق من َنچر یده است کس

هیچ خیالی نزده راه من

بدرقه کس نشده آه من

زاغچه کس ننشستم به بام

باد به گوشم نرسانده پیام

سیر ندیده نظری در ر َ خم

شاد نگشته دلی از پاسخم

هیچ پریشان نشده خواب من

ابر ندیده شب مهتاب من

**************

**************

آینه من نپذیرفته زنگ

پای ثباتم نرسیده به سنگ

خورده ام از خوب رخان مشت ها

سوزن نشگان ز سر انگشت ها

خوب رخان خوش روشان خیل خیل

سوی من آیند همه همچو سیل

عصر گذر کن طرف لاله زار

سرو قدان بین همه لاله عِذار

هر زن و مردی که به من بنگرد

یک قدم از پهلوی من نگذرد

عشوه کنان بگذرد از سو ی من

تا زند آرنج به بازو ی من

گرچه جوانم من و صاحب جمال

مهر بتان را نکنم احتمال

زن نکند در دل جنگی مقام

عشق زنان است به جنگی حرام

عاشقی و مرد سپاهی کجا

دادن دل دست مناه ی کجا؟

جایگه من شده قلب سپاه

قلب زنان را نکنم جایگاه

مردم بی اسلحه چون گوسفند

در قرق غیرت ما میچرند

گرگ شناسیم و شبانیم ما

حافظ ناموس کسا نیم ما

تا که بر این گله بزرگی کنیم

نیست سزاواز که گرگی کنیم

خون که چکد بهر وطن روی خاک

حیف بود گر َنبود خاک پاک

قلب سپاه است چو مأو ای من

قلب فلان زن نشود جا ی من

مکر زنان خوانده ام اندر رمان

عشق زنان دیده ام از این و آن

دیده و دانسته نیافتم به چاه

کج نکنم پای خود از شاهراه

شاه پرستی است همه د ین من

حب وطن پیشه و آیین من

بیند اگر حضرت اشرف مرا

آید و بیرون کند از صف مر ا

گر شنود شاه غضب میکند

بی ادبان را شه ادب م ی کند

هر چه میان من و تو بگذرد

باد بر شاه خبر می برد

باد بر شاه برد از هوا

کوه بگوید به زبان َ صد ا

فرم نظام است چو در بر مرا

صحبت زن نیست میسر مرا

بعد که آیم به لباس سِو یل

از تو تحاشی نکنم بی دلیل

ناز نیاموز تو سرباز ر ا

بهر خود اندوخته کن ناز را

خیز و برو دست بدار از سرم

نیز مبر دست به پا یین ترم !

ُزهره که در موقع گفتار او

بود فنا در لب گلنار او

******************

******************

مانده در او خیره چو صورتگری

در قلم صورت بهت آور ی

یا چو کسی هیچ ندیده تذرو

دیده تذروی به سر شاخ سرو

دید چو انکار منوچهر را

کرد فزون در طلبش مهر را

پنجه عشقست و قوی پنجه یی است

کیست کز ا ین پنجه در اشکنجه نیست

منع بتان عشق فزون تر کند

ناز دل خون شده خون تر کند

هر چه به آن دیر بود دست رس

بیش بود طالب آن را هوس

هر چه که تحصیل وی آسان بود

َقدر کم و قیمتش ارزان بود

لعل همان سنگ بود لیک سرخ

هست بسا سنگ چو او ن یک سرخ

لعل ز معدن چو کم آ ید به در

لا جرم از سنگ گران سنگ تر

گر رادیوم نیز فراوان بدی

قیمت احجار بیابان بدی

پس زجهان ز زشت و نکوست

قیمت آن اجرت تحصیل اوست

الغرض آن انجمن آرای عشق

ماهی مستغرِق دریای عشق

آتش مهر ابد اندوخته

در شرر آتش خود سوخته

گر چه از او آیت حِرمان شنید

بیش شدش حرص و فزون شد امید

گفت جوان هرچه بود ساده تر

هست به دل باختن آماده تر

مرغ رمیده نشود زود رام

دام ندیده است که افتد به دام

جست ز جا با قد چون سلسله

طعنه و تشویق و عِتاب و گِلِه

گفت چه ترسوست، جوان را ببین!

صاحب شمشیر و نشان را ببین!

آن که ز یک زن بود اندر گر یز

در صف مردان چه کند جست و خیز

مرد سپاهی و به این کم دلی

بچه به این جاهلی و کاهلی !

بسکه ستم بر دل عاشق کند

عاشق بیچاره دلش دق کند

گرچه به خو بی ر َ خت ورد نیست

بین جوانان چو تو خونسرد نیست

مرد رشید ! اینهمه وسواس چیست

مردِ رشیدی، ز کست پاس چیست

پلک چرا روی هم انداختی

روز به خود بهر چه شب ساختی ؟

جز من و تو هیچ کس ا ینجا که نیست

پاس که داری و هراست ز چیست ؟

سبزه تو ترسی که گواهی دهد

نامه به ارکان سپاهی دهد

سبزه که جاسوس نباشد به باغ

دادن راپورت نداند کلاغ

**************

**************

قلعه بکی نیست که جلبت کند

حاکم شرعی نه که حدت زند

نیست در اینجا ماُژری، محبسی

منصب تو از تو نگ یرد کسی

بیهده از شاه مترسان مرا

جانِ من آن قدر مرنجان مرا

در تو نیابد غضب شاه راه

هیچ مترس از غضب پادشاه

عشق فکن در سر مردم منم

عشقِ تو را در سرِ شاه ا فگنم

چون گلِ رخسارِ تو وا م ی شود

شاه هم از زهره رضا می شود

این همه محبوب ش دن بیخود است

حجب ز اندازه فزونتر بد است

مرد که در کار نباشد جسور

دور بود از همه لذات دور !

هر که نهد پای جلادت به پیش

عاقبت از پیش برد کار خو یش

آن که بود شرم و حیا رهبرش

خلق ربایند کلاه از سرش

هر که کند پیشه خود را ادب

در همه کار از همه ماَند عقب

کام طلب، نام طلب می شود

شاخِ گلِ خشک ، حطب می شود

زندگی ساده در این روزگار

ساده مشو، هیچ نیاید به کا ر !

گر تو هم ا ینقدر شو ی گول و خام

هیچ ترقی نکنی در نظام

آتش سرخی تو، ُ خمودت چر ا

آبِ روانی تو، جمودت چرا

تازه جوانی تو، جوانیت کو ؟

عید بود، خانه تکانیت کو ؟

لعل تو را هیچ به از خنده نیست

اخم به رخسار تو ز یبنده نیست

گر نه پی عشق و هوا داده اند

این همه حسن از چه ترا داده اند ؟

کان زِ پی بذل زر آمد پد ید

شاخه برا ی ثمر آمد پدید

نور فشانی است غرض از چراغ

بهر تفرج بود آیین باغ

در ثمین از پی تزیین بود

دختر بکر از پی کابین بود

غنچه که در طرف چمن واشود

می نتوان گفت که رسوا شود

مه که ز نورش همه را قسمتست

می نتوان گفت که بی عصمتست

حسن تو بر حدِ نصاب آمده

بیشتر از حد و حساب آمده

حیف نباشد تو بدین خط و خال

بر نخوری، بر ندهی از جمال

عشق که نبود به تو ، تنها گلی

عشق که شد ، هم گل و هم بلبلی

زندگی عشق عجب زندگی ست

زنده که عاشق َنبود، زنده نیست

*****************

*****************

حسن بِلا عشق ندارد صفا

لازم و ملزوم همند این دو تا

قدر جوانی که ندانی بدان

چند صباحی که جوا نی بدان

بعد که ریش تو رسد تا کمر

با تو کسی عشق نورزد دگر

عشق به هر دل که کند انتخاب

همچو رود نرم که در دیده خواب

عشق بدین مرتبه سهل القبول

بر تو گِران آمده ای بوالفضول

گر تو نداری صفت دلبری

مرد نیی صفحه یی از مرمری

پرده نقاشی الوانیا

ساخته از زر بت بی جانیا

از تو همان چشم شود بهره ور

عضو دگر بهره نبیند دگر

عکس تو در چشم من افتاده است

مستی چشم من از آن باده است

این که تو گفت ی که ز مهر ی بری

فارغی از رسم و ره دلبر ی

آن لب لعل تو هم اندر نهفت

وصف ترا با من ا ین گونه گفت

گفت و نگفته است یقینًا دروغ

تازه رسیدی تو به حد بلوغ

شاخ تو پیوند نخورده هنوز

طوطی تو قند نخورده هنوز

جمع نگشتست هنوز از عفاف

دامن پیراهن تو روی ناف

وصل تو بر ش یفتگان نوبر است

نوبر هر میوه گرامی تر است

من هم از آن سوی تو بشتافتم

کاش هبِ تو تازه نفس یافتم

از تو توان لذت بس یار برد

با تو توان تخته زد و باده خورد

با تو توان خوب هم آغوش شد

خوب در آغوش تو بیهوش شد

می گذرد وقت ، غنیمت شمار!

برخور از این سفره بی انتظار!

چون سخن زهره به اینجا رسید

کارِ منوچهر به سخت ی کشید

دید به گِل رفته فرو پای او

شورشی افتاده به اعضا ی او

دل به برش ز یر و زبر م ی شود

عضو دگر طور دگر م ی شود!

گویی جامی دو کشیده است می

َنشوه شده داخل شر یان وی

یا مگر از رخنه پ یراهنش

مورچگان یافته ره بر تنش

رفت ازین غصه فرو در خیال

کاین چه خیالست و چه تغییر حال

از چه دلش در تپش افتاده است

حوصله در کشمکش افتاد است

گرسنه بودش دل و سیرش نگاه

ظاهرِ او معنی خواه و نخواه

*********

*********

شرم بر او راه نفس می گرفت

رنگ به رخ داده و پس می گرفت

رنگ پریده اگر اندر هو ا

قابل حس بودی و نشو و نما

زان همه الوان که از آن رخ پرید

قوس قزح می شدی آنجا پدید

خواست نیفتاده به دام بلا

خیزد و زان ورطه زند ورجلا

گفت دریغا که نکرده شکار

هیچ نیفتاده تفنگم به کار

گور و گوزنی نزده بر زم ین

کبک نیاویخته بر قاچ زین

سایه برفت و بپرید آفتاب

شد سرِ ما گرم چو ا ین جوی آب

سوخت ز خورشید رخِ روشنم

غرق عرق شد ز حرارت تنم

خانگیانم نگران منند

چشم به ره منتظران منند

صحبت عشق و حوس امروز بس

منتظران را به لب آمد نفس

جمعه دیگر لبِ این سنگِ جو

باد میان من و تو رانده وو

زهره چو بشنید نوای فراق

طاقتش از غصه و غم گشت طاق

دید که مرغ دلش آس یمه سر

در قفس سینه زند بال و پر

خواهداز آن تنگ مکان برجهد

بال زنان سر به ب یابان نهد

روی هم افکند دو کف از اسف

باز سوی سینه خود برد کف

داد بر آرامگه دل فشار

تا نکند مرغ دل از و ی فرار

اشک به دور مژه اش حلقه بست

ژاله به پیراهن نرگس نشست

گفت که آه ای پسر سنگدل

ای ز دل سنگ تو خارا خجل

مادرِ تو گر چو تو مناعه بود

هیچ نبودی تو کنون در وجود

ای عجبا آنکه ز ز ن آفرید

چون ز زن اینگونه تواند برید!

حیف بود از گهر پاک تو

این همه خودخواهی و امساک تو

این چه دلست ای پسر ب ی نظیر

سخت تر از سنگ و سیه تر ز قیر

تا به کی آرم به تو عجز و نیاز

وای که یک بوسه و اینقدر ناز !؟

اینهمه هم جور و ستم م ی شود

از تو ز یک بوسه چه کم می شود

گرچه مرا ب ی تو روا کام نیست

بی تو مرا لحظه ای آرام نیست

گر تو محبت ُ گَنه انگاشتی

این همه حسن از چه نگه داشت ی

کاش شود با تو دو روز ی ندیم

نایب هم قد تو عبدالرحیم

******

******

یک دو شبی باش به پهلوی او

تا که کند در تو اثر خوی او

تا تو بیاموزی ازآن خوش خصال

طرز نظر باز ی و غنج و دلال

بین که خداوند چه خوبش نمود

پادشه ملک قلوبش نمود

مکتب عشق است سپرده به او

اوست که از جمله بتان برده گو

آنچه ندانی تو ازو یادگیر

مشق نکوکاری از استاد گیر

خوب ببین خوب رخان چون کنند

صید خواطر به چه افسون کنند

اهل نظر جمله دعا یش کنند

شیفتگان جان به فد ایش کنند

خلق بسوزند به راهش سپند

تا نرسد خو ی خوشش را گزند

وه چه بسا سیم رخ و سیم ساق

بهر وی از شوق گرفته طلاق

این همه از عشق تحاشی مکن

سفسطه و عذر تراش ی مکن

جمعه و تعطیل، شتابت ز چیست

با همه تعجیل َایابت ز چیست ؟

رنج چو عادت شود آسودگ یست

قید بی آلایشی آلودگیست

گر تو نخواه ی که دمد آفتاب

باز کن آن لعل لب و گو متاب

گر به رخت مهر رساند زیان

دامن پاچین کنمت سایبان

جا دهمت همچو روان در تنم

گیرمت اندر دل پیراهنم

جا دهمت همچو روان در تنم

مخفی و محفوظ چو جانت کنم

دسته یی از طره خود برچِنم

بادزنی سازم و بادت زنم

اشک بیارم به رخت آن َقدر

تا نکند در تو حرارت اثر

سازمت از چشمه چشمِ ُزلال

چاله لب چاهِ زنخ مال و مال

آن دو کبوتر که به شاخ اندرند

حاملِ تختِ منِ نام آورند

چون سفر و س یر کنم در هو ا

تخت مرا حمل دهند آن دو تا

بر شوم از خاک به سو ی سپهر

تندتر از تابشِ َانوارِ مهر

گویمشان آمده پر واکنند

بر سرِ تو سایه مهیا کنند

این که َ گه از شاه بترسانیم

گه زنِ مردم به غلط خوان یم

هیچ ندانی که تو من کیستم

آمده این جا ز پی چیستم

من که تو بینی به تو دل باختم

روی تو را قبله خود ساختم

حجله نشینِ فلک سومم

عاشق و معشوق کنِ مردمم

*******

*******

شور به ذرات جهان می دهم

حسن به این، عشق به آن می دهم

چشم به هر کس که بدوزم همی

خرمنِ ستیش بسوزم همی

عشقِ یکی بیش و یکی کم کنم

بیش و کمِ آن دو منظم کنم

هر که بینم به جنون می رود

دارد از اندازه برون م ی رود

عشق عنان جانبِ خون می کشد

کارِ محبت به جنون می کشد

مختصری رحم به حالش کنم

راهنمایی به وصالش کنم

چاشنی خوان طبیعت منم

زین سبب از بین خدایان زنم

گرچه همه عشق بود د ین من

باد بر او لعنت و نفرین من

داد به من چون غم و زحمت ز یاد

قسمت او جز غم و زحمت مباد

تا بود افسرده و ناکام باد !

عشق خوش آغاز و بد انجام باد !

یا ز خوشی میرد و یا از ملال

هیچ مبیناد رخ اعتدال

باد چو اطفال هم یشه عجول

بی سببی خوش دل و بیخود ملول

خانه خدایی کند آن را به روز

خادم هستی به لقب خانه سوز

پهن کند بستر خوابش به شام

خادمه ای بوالهوس آشفته نام

باد گرفتار به لا و نعم

خوف و رجا چیره بر او دم به دم

صبر و شکیبایی از او دور باد

با گله و دغدغ ه محشور باد

آنکه خداوند خد ایان بود

خالق ما و همه کیهان بود

عشق چو در قالب من آفر ید

قالب من قالب زن آفر ید

گر تو شو ی با من جاو ید مع

زنده جاوید شوی بالتبع

نیست فنا چون به من اندر َزمن

زنده جاوید شوی همچو من

من نه ز جنس بشرم نه پر ی

دارم ازین هر دو گهر برتر ی

ربة نوعم به زبان عرب

داور حسنم به لسان ادب

اول اسم تو چو باشد منو

هست مرا خواندن مینو نکو

مینوی عشقم من و عشقم فن است

وان همه ش یدایی و شور از من است

گر نبُدی مرتع من در فلک

سفره هستی نشدی با نمک

سر به سر عشق نهادن خطاست

آلهه عشق بس ی ناقلاست

حکم به درویش و به سلطان کند

هر چه کند با همه یکسان کند

********

********

گر تو نخندی به رخم این سفر

بر لب خود خنده نبینی دگر

گرچه تو در حسن امیر منی

عاقبة الامر اسیر منی

آلهه عشق بسی زیرک است

پیر خرد در بر او کودک است

حسن شما آدمیان کم بقاست

عشق بود باقی و باقی فناست

جمله عشاق مطیع من اند

مظهر افکار بد یع من اند

هر چه لطیف است در این روزگار

وانچه بود ز ینت و نقش و نگار

آنچه بود عشرت رو ی َزمی

وانچه از او کیف کند آدم ی

شعر خوش و صوت خوش رو ی خوش

ساز خوش و ناز خوش و بوی خوش

فکر بدیع همه دانشوران

نغمه جان پرور رامش گران

جمله برون آید از این کارگاه

کز اثر سعی من افتد به راه

جمله ز آثار شر یف من اند

یکسره مصنوع ظریف من اند

بذر محبت را من داشتم

کامده و روی زمین کاشتم

روی زمین است چو کانوا ی من

طرح کنم بر رخش انواع فن

روی زمین هرچه مرا بنده اند

شاعر و نقاش و نویسنده اند

گه رافائل که میکل آنژ آورم

گاه هومر گه هِ رودت پرورم

گاه کمال املک آرم پدید

روی صنایع کنم از وی سفید

گاه قلم در کف دشتی دهم

بر قلمش روی بهشتی دهم

گاه به خیل شعرا لج کنم

خلقت فرزانه ایرج کنم

تار دهم در کف درویش خان

تا بدهد بر بدن مرده جان

گاه زنی همچو قمر پرورم

در دهنش تنگ شکر پرورم

من کلنل را کلنل کرده ام

پنجه وی رهزن دل کرده ام

نام مجازیش علی نقی است

نام حقیقیش ابوالموسِقی است

دقت کامل شده در ساز او

بی خبرم لیک ز آواز او

پیش خود آموخته آواز را

لیک من آموختمش ساز را

من شده ام ماشطه خط و خال

تا تو شد ی همچو بد یع الجمال

من به رخت بردم از آغاز دست

تا شدم امروز به پا ی تو بست

من چو به حسن تو نبردم حسد

نوبر حسن تو به من می رسد

*******

*******

من چو ترا خوب بیاراستم

از پی حظ دل خود خواستم

من گل روی تو نمودم پدید

خار تو بر پا ی خود من خلید

آن که خداوند بود بر سپاه

بر فلک پنجمش آرامگاه

نامش مریخ خداوندِ عزم

کارش پروردن مردان رزم

معبد او ساخته از سنگ و روست

تربیت مرد سلحشور از اوست

بین خدایان به همه غالب است

طاعت او بر همه کس واجب است

با همه ارباب در انداخته

نزد من اما سپر انداخته

خیمه جنگش شده بالین من

معرکه اش سینه سیمین من

مغفرِ او جام شراب من است

نیزه او سیخِ کبابِ من است

بر همه دعوی خدایی کند

وز لب من بوسه گدا یی کند

مایل بی عاری و مستی شده

شخص بدان هی منه دستی شده

بر لب او خنده نم یدید کس

مشغله اش خوردن خون بود و بس

عاقبت الامر ادب کردمش

معتدل و صلح طلب کردمش

صد من از او سیم و زر اندوختم

تاش کم ی عاشق ی آموختم

حال غرور و ستمش کم شده

مختصری مردِکه آدم شده

طبل بزرگش که اگر دم زدی

صلح دول را همه بر هم زدی

گوشه ای افتاده و وارو شده

میزِ غذا خوردن یارو شده

خواهم اگر بیش َلوندی کنم

مفتضحش چون بز قند ی کنم

مسخره عالم بالا شود

حاج زکی خان خداها شود !

*******

*******

بود به بند تو خداوند عشق

خواست نبرد گلویت بند عشق

باش که حالا به تو حال ی کنم

دِق دل خود به تو خال ی کنم

ثانیه یی چند بر او چشم بست

برقی از این چشم به آن چشم جست

یکدوسه نوبت به ر َ خش دست برد

گرچه نزد بر رخِ او دستبرد

کند بنای دل او را ز بن

کرد به وی عشق خود َانژکسیون

باز جوان عذر تراشی گرفت

راه تبری و تحاشی گرفت

گفت که ای دخترک با جمال

تعبیه در نطقِ تو سِحرِ حلال

با چه زبان از تو تقاضا کنم

شر تو را از سر خو وا کنم

گر به یک ی بوسه تمام است کار

این لب من آن لب تو هان بیار!

گر بکشد مهر تو دست از سرم

من سر تسلیم به پیش آورم

گر شوی از من به یکی بوسه سیر

خیز، علی الله، بیا و بگیر

عقل چو از عشق شنید این سخن

گفت که یا جای تو یا جای من

عقل و محبت به هم آو یختند

خون ز سر و صورت هم ر یختند

چون که کمی خون ز سر عقل ر یخت

جست و ز میدان محبت گریخت

گفت برو آن تو و آن یار تو

آن به کف یار تو افسار تو

رو که خدا بر تو مددکار باد

حافظت از این زن بدکار باد

******

******

زهره پی بوسه چو رخصت گرفت

بوسه خود از سر فرصت گرفت

همچو جوانی که شبان گاه مست

کوزه آب خنک آرد به دست

جست و گرفت از عقب او را به بر

کرد دو پا حلقه بر او چون کمر

داد سرش را به دل س ینه جا

به به از آن متکی و متکا

دست به زیر زنخش جای داد

دست دگر بر سر دوشش نهاد

تار دو گیسوش کشیدن گرفت

لب به لبش هشت و مک یدن گرفت

زهره یکی بوسه ز لعلش ربود

بوسه مگو آتش سوزنده بود

بوسه ای از ناف در آمد برون

رفت دگرباره به ناف ان درون

هوش ز هم برده و مدهوش هم

هر دو فتادند در آغوش هم

کوه َ صدا داد از آن بانگ بوس

نوبتی عشق فرو کوفت کوس

داد یکی زان دو کبوتر صفیر

آه که شد کودک ما بوسه گیر!

آن دگری گفت که شاد یم شاد

بوسه ده و بوسه ستان شاد باد !

یک وجب از شاخ بجستند باز

بوسه که رد شد بنشستند باز

خود ز شعف بود که ا ین پر زدند

یا ز اسف دست به هم بر زدند ؟

******

******

گفت برو! کارِ تو را ساختم

در رهِ لاقیدیت انداختم

بار محبت نکشیدی، بکش!

زحمت هجران نچشیدی، بچش!

چاشنی وصل ز دوری بود

مختصری هجر ضرور ی بود

تاس َ خطِ هجر بیابی همی

با دگران سخت نتابی همی

زهره چو بنمود به گردون صعود

باز منوچهر در آن نقطه بود

مست صفت سست شد اعصاب او

برد در آن حال کم ی خواب او

از پس یک لحظه به خمیازه یی

جست ز جا بر صفت تازه یی

چشم چو زان خواب گران برگشود

غیرِ منوچهرِ شبِ پیش بود

********

********

دید کمی کوفتگی در تنش

لیک نشاطی به دل روشنش

گفتی از آن عالم تن در شده

وارد یک عاَلم دیگر شده

در دل او هست نشاط دگر

دور و بر اوست بساط دگر

جمله اعضای تنش تر شده

قالبش از قلب سبکتر شده

لحظه یی این گونه َتصار یف داشت

پس تنش آسود و عرق واگذاشت

چشم چو بگشود در آن دامنه

دید که جا تر بود و چه نِه

خواست رود دید که دل مانع است

پای هم البته به دل تابع است

عشق شکار از دل او سلب شد

رفت و شکار تپش قلب شد

هیچ نمی کند از آن چشمه دل

جان دلش گشته بدان متصل

همچو لئیمی که سر سبزه ها

گم کند انگشتر ی پر بها

گویی مانده است در آن جا هنوز

چیزکی از زهره گیتی فروز

بر رخ آن سبزة نیلی فراش

رفته و مانده است به جا جا ی پاش

از اثر پا که بر آن هشته بود

سبزه چو او داغ به دل گشته بود

می دهد اما به طریقی بدش

سبزه خوابیده نشان قدش

گفت که گر گیرمش اندر بغل

نقش رخ سبزه پذیرد خلل

این سر و این سینه و این ران او

این اثر پای در افشان او

گر بزنم بوسه بر آن جا ی پای

سبزة خوابیده بجنبد ز جا ی

حیف بود دست بر ا ین سبزه سود

به که بماند به همان سان که بود

این گره آن است که او بسته است

بر گِرِهِ او نتوان برد دست

بستة او را به چه دل وا کنم

به که بر این سبزه تماشا کنم

******

******

آه چه غرقاب مهیبی است عشق

مهلکه پر ز نهیبی است عشق

غمزه خوبان دلِ عاَلم شکست

شیر دل است آنکه ازین غمزه رست

 

 

/ 0 نظر / 544 بازدید